تیمار خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیمار خوردن . [ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) اندوه و غم خوردن . خود را در رنج و غم انداختن از بهر کسی یا چیزی : بیامد بر کردیه پر ز درد فراوان ز بهرام تیمار خورد. فردوسی . به شیده چنین گفت کای پرخرد سپاه تو تیمار تو کی خورد. فردوسی . بپرسید و بسیار تیمار خورد سپهبد همه یک به یک یاد کرد. فردوسی . کسی که او غم هجران کشیده نیست چومن ز بهر برگ درختان چرا خورد تیمار. فرخی . شش سال دمادم غم و تیمار تو خورده ست وقت است که او را برهانیم ز تیمار. فرخی . هر که او اندوه و تیمار تو نگزیند تو به خیره چه خوری انده و تیمارش . ناصرخسرو. چو خواهد بودنیها بی گمان بود ندارد خوردن تیمار و غم سود. ناصرخسرو. زندان جان تست تن ای نادان تیمار کار او چه خوری چندین . ناصرخسرو. اگرچه وسوسه در دل ز عشق دارم صعب دلم ز وسوسه ٔ عشق کی خورد تیمار. میرمعزی (از آنندراج ). اگرچه دمبدم تیمار می خورد بیاد روی خسروصبر می کرد. نظامی . کند تنهاروی در کار خسرو به تنهائی خورد تیمار خسرو. نظامی . لیکن امثال مرا که در عین نقصان باشند در صورت کمال روا باشد اندیشه بردن و تیمار خوردن . (گلستان ). نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست . سعدی (بوستان ). دلم خون گشت از این تیمار خوردن درونم خسته شد زین خار خوردن . ؟ (از آنندراج ). برافتاد ترس اندرین لشکرم ندارم که تیمار آن چون خورم . ؟ (از آنندراج ). کی دل دهم در سادگی کآن شوخ تیمارش خورد گر می تواند چاره ای از چشم بیمارش کند. مخلص کاشی (از آنندراج ).