تیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیم . [ ت َ ] (ع مص ) بنده ٔ خود کردن و رام و منقاد گردانیدن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بنده گردانیدن به عشق . (زوزنی ). به بندگی گرفتن دوستی . (تاج المصادر بیهقی ).
تیم . (اِ) کاروانسرای بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٤٢). کاروانسرای بزرگ را گویند. چه تیمچه کاروانسرای کوچک است . (برهان ). کاروان سرا. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (غیاث اللغات ) (اوبهی ). کاروانسرای بزرگ است و حجره و خانه را نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). کاروانسرای بزرگ و بازار. (ناظم الاطباء). خانه و کاروانسرا. (شرفنامه ٔ منیری ) : چو پوست روبه بینی به تیم واتگران بدان که تهمت از دنبه ٔبسرکار است . رودکی . نهاده روی به حضرت چنانکه روبه پیر به تیم واتگران آید از در تیماس . ابوالعباس . پیش گرفته سبد باشتین هر یک همچون در تیم حکیم . منجیک . از شمار تو کس طرفه به مهر است هنوز وز شمار دگران چون در تیم است دودر. لبیبی . چو مه گذشت تو شادی ز بهر غله ٔ تیم ولیکن آنکه ترا غله او دهد به غمست . ناصرخسرو(دیوان ص ٨٨). چشم داری ماه را تا نو شود تا بیابی از سپنجی سیم تیم . ناصرخسرو. به سخاوت سمری، از بس که وقف رباط بر فسوسی بدهی غله ٔ گرمابه و تیم . ناصرخسرو (دیوان ص ٣٠١). و کوی بکار و تیمچه های بازار و مدرسه فارجک و تیم کفشگران و... همه بسوخت . (تاریخ بخارا ص ١١٣). چون به گرگان رسید... یکی از خدم قابوس گفت که در فلان تیم جوانی آمده است عظیم ... (چهارمقاله ٔ عروضی ). جامه شوئی نکرده مادر من نه پدر تیم را نگهبانی . سوزنی . مگر خواهد خرشاعر که از خرکرگان وی چو تیم خرفروشانی شود دیوان اشعارم . سوزنی . امیدهاست که از یال او ادیم برند هزار کفشگر اندر میان رسته ٔتیم . سوزنی . گه چو دمسنجک از شاخ به شاخ گاه چون شبپرک از تیم به تیم . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٩٠٣). ای کلام تو رشک در یتیم وی عطای تو دیه و خانه و تیم . عطار. سالی بگذشت کاندرین تیمارم تا دست تو گیرم و سوی تیم آرم . عطار. تو نترسی که باغ سازی و تیم خرج آن جمله از خراج یتیم . اوحدی . مست و بیخود درآمد از در تیم کرده بیجاده، جای در یتیم . خواجه عمید (از انجمن آرا). نه مشغول گردی زیاد به هر جا بنا کردی ایتام تیم . ؟ (از شرفنامه ٔ منیری ). ◄ کنایه از دنیا. (غیاث اللغات ) ◄ گرم و پرواس بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٥١) (از اوبهی ). غم و اندوه و رنج . (از ناظم الاطباء). تعهد. غمخواری . (فرهنگ فارسی معین ) : من ز تیم تو به تیمار گرفتار شدم تو به تیمار مهل باز به تیم آر مرا. ؟ (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٥١). جانم ار در تیم تیمار فراقش نیستی آخر از جان یتیمانش غمی بزدودمی . خاقانی .
تیم . [ ت َ ی َ ] (اِخ ) بطنی است از غافق و از آن قبیله است : القاضی محمد التیمی که از انس روایت دارد. (از منتهی الارب ). بطنی است از عرب . (ناظم الاطباء). ◄ کوهی است شرق مدینه . (از منتهی الارب ).