ثاقب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ثاقب . [ ق ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ثقوب و ثقب . مضی ٔ. روشن . فروزان . ◄ سوراخ کننده . ◄ نافذ. ◄ رخشان . تابان .تابنده . ◄ افروخته . ◄ روشن کننده . ◄ باتلألؤ. درخشان . (غیاث، کشف و منتخب ). ◄ نام دردی است که صاحبش چنان پندارد که کسی در اندام او سوراخها میکند. (لطائف و کنز). ◄ نیازک . ◄ ستاره ٔ روشن . ♦ رأی ثاقب ؛ رأی نافذ. رأی حاذق : ودر معرفت کارها و شناخت مناظم آن رأی ثاقب و فکرت صایب روزی کرد. (کلیله و دمنه ). چه به زمانی اندک بسیاری از ممالک عالم به رأی ثاقب و تدبیر صایب ... (رشیدی ). ♦ شهاب ثاقب ؛ شعله ٔ افروخته . افروزه ٔ روشن : زرقیب دیوسیرت بخدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی کند سها را. حافظ. ♦ عقل ثاقب ؛ عقل نافذ. ♦ نجم ثاقب ؛ ستاره ٔ بلند و روشن از ستارگان یا اسم زحل است که کیوان باشد : کان رأی الامام القادر بالله نجماً ثاقباً (تاریخ بیهقی ص ٣٠٠). نجم ثاقب گشته حارس دیو ران که بهل دزدی ز احمد سِر ستان . مولوی . ◄ اشتر بسیارشیر. ج، ثواقب .
ثاقب . [ ق ِ ] (اِخ ) شاعری از مردم هندوستان . وفات او بشهر بنارس در ١٢٢٩ هَ . ق . و این دو بیت از اوست : از پشت فلک بر شده در زیر زمین باش با سیر و تماشای جهان خانه نشین باش بر مائده ٔاهل دول دست مینداز از مکسب خود قانع یک نان جوین باش . (قاموس الاعلام ).
ثاقب . [ ق ِ ] (اِخ ) شاعری از مردم انقره . او در اندرون همایون تربیت شده است و در ١٢٥٨ هَ . ق . درگذشته است . وی را قولها و بعض اشعار است . (قاموس الاعلام ).