ثمغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ثمغ. [ ث َ ] (ع مص )سرکوفتن . سرشکستن . ◄ سپیدی را به سیاهی آمیختن . ◄ ثمغ راس بحنا؛ نیک رنگ کردن سررا به حنا. ◄ ثمغ راس بدهن ؛ روغن مالیدن به سر. ◄ ثمغ ثوب ؛ نیک سرخ کردن جامه .
ثمغ. [ ث َ ] (اِخ ) مالی بود در مدینه عمربن الخطاب را که آنرا وقف کرد و بعضی گویند زمینی بوده است او را و بعضی گفته اند موضعی است به خیبر و بعضی گفته اند اول جائی است که تصدق کرده شد در اسلام . (منتهی الارب ). بعضی از مغاربه آنرا با فتح ثا و میم میخوانند. (مراصد الاطلاع ).