ثوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ثوب . [ ث َ ] (ع مص ) ثؤوب . ثَوبان . بازگشتن بعد از رفتن . ◄ گرد آمدن مردم . ◄ گرد آمدن آب بعد از آنکه رفته بود. ◄ پر آب گردیدن حوض و ظرف و مانند آن یا قریب به پری رسیدن . ◄ سرزنش کردن کسی را بر کار بد. ◄ جامه کشیدن از بیمار. ◄ فربه شدن بعد از لاغری مرض .
ثوب . [ ث َ ] (اِخ ) ابن شحمه ٔ تمیمی ملقب به مجیرالطیر. و او ست که حاتم طی را اسیر کرد. (تاج العروس ).
ثوب . [ ث َ ] (اِخ ) ابن النار. شاعری جاهلی است . (تاج العروس ).