جاسوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (ص.) خبرچین، آن که خبر یا پیغامی را از جایی به جای دیگر میبرد. ج. جواسیس.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (ص.) خبرچین، آن که خبر یا پیغامی را از جایی به جای دیگر میبرد. ج. جواسیس.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
جاسوس . (ع ص، اِ) جستجوکننده ٔ خبر برای بدی . (منتهی الارب ). شخصی باشد که از ملکی بملک دیگر خبر برد. (برهان ). خبرپرس . (دهار). خبرپرسنده . (مهذب الاسماء). ج، جواسیس . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (برهان ). ابیشه . صاحب سرّ شرّ. (خلاف ناموس، صاحب سرّ خیر) خبرجوی . خفیه . پرسش کننده ٔ احوال پرس . خبرپژوه . جستجوکننده ٔ احوال . پژوهنده . کارآگه . سخن جوی . چُغل . نمّام . ساعی . سخن چین . منهی (ج منهیان ).خبرچین (در تداول خراسان )، کاتوره . کارآگاه . ایشه . دُسعان . رائِد. (منتهی الارب ). سمّاع . (دهار). عَین : یقال بعثنا عیناً. یعنی فرستادم جاسوس را تا خبر آورد. عِیانه : بعثنا عیانة یعنی فرستادم جاسوس را تا خبر آرد. (منتهی الارب ) : آن است که این جاسوس را به هندوستان فرستاده آید. (تاریخ بیهقی ص ٥٣٨). هر زمان نوحه کند فاخته چون نوحه گری هر زمان کبک همی تازد، چون جاسوسی . منوچهری . باد شمال چون ز زمستان چنین بدید اندر تک ایستاد چو جاسوس بیقرار. منوچهری . بدانکه هر که در لشکر تواند جاسوس اند. (کلیله و دمنه ). صبح شد هدهد جاسوس کزو واپرسند گوش شد طوطی غماز کزو واشنوند. خاقانی . جاسوس تست بر خصم انفاس او چو در شب غماز دزد باشد هم عطسه هم سعالش . خاقانی . هنر بیند چو عیب این چشم جاسوس تو چشم زاغ بین نه پای طاووس . نظامی . چو پیدا شد بر آن جاسوس اسرار نهانیهای این گردنده پرگار. نظامی . ایلک روز سه شنبه دهم ذی القعده ٔ سنه ٔ ٣٨٩ در بخارا آمد و به سرای امارت نزول کرد وجاسوسان را برگماشت تا عبدالملک را بدست آوردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٨٤). سلطان یمین الدوله و امین المله محمود بعد از کشف و هزیمت حشم ترک جاسوسان روان کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣١). سلطان جاسوسان برگماشت و از مواضع و مجامع ایشان تجسس کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩٨). منه در میان راز با هرکسی که جاسوس همکاسه دیدم بسی . (بوستان ). وگر نیستی سعی جاسوس گوش خبر کی رسیدی بسلطان هوش . (بوستان ). ◄ خشخاش زبدی یعنی سفید. (برهان ) (آنندراج ). ◄ نام داروئی از داروهای قی است : نام این دارو اندر کتاب قانون همی آید و بیش از این نمیگوید که بطبع و قوت چون جبلاهنگ است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
فرهنگ واژگان سره
سخن چین، دم دزد، انیشه، انیشه، ابیشه