جافی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (اِفا.) جفاکار.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِفا.) جفاکار.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
جافی . (ع ص ) خشن و تندخوی . جافی الخلیقه ؛ غلیظ و درشت نهاد. (اقرب الموارد). ◄ جفا کننده . ستمگر. ظالم . جفاکار : از این زمانه ٔ جافی و گردش شب و روز شگرف گشت صبور و صبور گشت شگرف . کسائی . نجوید جز که شیرین جان فرزندانش این جافی ندارد سود با تیغش نه جوشنها نه خفتانها. ناصرخسرو. اگر ز گردش جافی فلک همی ترسی چنان بسان ستوران چرا همی خفتی . ناصرخسرو. گسستم ز دنیای جافی امل ترا باد بند و گشای عمل . ناصرخسرو. آنکه بارها دستبرد زمانه جافی دیده بود سبک روی بکار آورد. (کلیله و دمنه ). جیفه ٔ دشمنان جافی تو از زبانی بدام و دد مرساد. خاقانی . خاص کردش وزیر جافی رای با جفا هیچ کس ندارد پای . نظامی . چه میگویم نئی تو مرد این اسرار دین پرور که تو از دنیی جافی بماندی در نگونساری . عطار. که لئیمان در جفا صافی شوند چون وفا بینند خود جافی شوند. مولوی . ◄ قرار ناگیرنده بجای خود. (آنندراج ). ◄ (ص ) ثوب جافی ؛ لباس خشن . (اقرب الموارد).