جاله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جاله . [ ل َ ] (اِخ ) دهی است در سیستان .صاحب مرآت البلدان آرد: جدید الاحداث است و سکنه ندارد و در سیستان قرار دارد. (مرآت البلدان ج ٤ ص ٨٤).
جاله . [ ل َ ] (اِ) چیزی باشد که از چوب و علف برهم بندند و چند مشک پرباد بر آن نصب کنند و برآن نشسته از آبهای عمیق بگذرند. (برهان ). کلک در دزفولی . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). چند پوست گاو پرباد که بر آن چوب و علف برهم بندند و برآن نشسته از آبهای ژرف بگذرند. و بعضی گفته اند چوبی چند که بر یکدیگر بندند و مشکی چند پرباد کرده بر زیر آن تعبیه کنند. (فرهنگ رشیدی ) : جز جاله ٔ فضل ای برادر از بهر جهالتت گذر نیست . دبولی (از آنندراج ). ◄ ژاله . (انجمن آرای ناصری ) (فرهنگ رشیدی ).
جاله . [ ل ْ ل َ ] (ع ص ) قوم از خانمان رفته . (منتهی الارب ). جماعتی که از خانمان و وطن کوچ کرده باشند. (اقرب الموارد). جلای وطن کنندگان . ◄ معرب لاتینی، گال مازو، مازون، مازی، عفص . (فرهنگ فرانسه به فارسی نفیسی ).