جال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جال . (اِخ ) قریه بزرگی است که به فاصله چهار فرسخ در پائین مدائن واقع شده و همان است که آن را کیل نامند و ابن حجاج درشعر خود آن را کال گفته است . (مراصد الاطلاع ) : و خرج ابوالحسین البریدی یرید بغداد و خرج توزون فی مقدمة السلطان و وقعت الحرب للیلة خلت من ذی الحجة بموضع یعرف بالجال اسفل المدائن . (الاوراق ص ٢٢٨).
جال . (اِ) مطلق دام و تله را گویند و به عربی فخ و شباک خوانند. (برهان ). در سانسکریت Jala (دام ) برای پرندگان . ماهی و غیره گویند. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : ای ز انعامت گرفته طالب آمال مال بر ره خصمت نهاده صاحب آجال جال . عبدالواسع جبلی (از آنندراج ). ◄ درخت اراک را نیز گفته اند که از چوب آن مسواک سازند. (برهان ) (آنندراج ) (فهرست مخزن الادویه ).
جال . (اِخ ) جائی است در آذربایجان . (مراصد الاطلاع ).