جام جم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جام جم . [ م ِ ج َ ] (اِخ ) پیاله ٔ جمشید که ساخته ٔ حکما بود. از هفت فلک در او معاینه و مشاهده کردی . (شرفنامه ٔ منیری ). پیاله ٔ جم و پیاله یا آئینه ٔ سلیمان و یا اسکندر که همه ٔ عالم در آن بنا بر افسانه نموده میشد. (ناظم الاطباء). جام جمشید. جام جهان آرا. جام جهان نما. جام جهان بین . جام کیخسرو. جام گیتی نما. جام عالم بین . و رجوع به جام جهان نما شود. جام جم یا جام جهان نما در شاهنامه منسوب به جمشید نیست بلکه فردوسی آن را به کیخسرو نسبت کرده است : تاکی زکاس ذویزن گاهی عسل گاهی لبن می کش بسان تهمتن اندر عجم از جام جم . سنائی . جام جم خاص تست خاقانی دردی دهر دلگسل چه خوری ؟ خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٨٥٦). زان جام جم که تا خط بغداد داشتی بیش از هزار دجله مزیدم بصبحگاه . خاقانی . گر چه خرد در خطا است بر خط می دار سر تا خط بغداد ده دجله صفت جام جم . خاقانی (ایضاً ص ٣٨٧). عمر جام جم است کایّامش بشکند خرد پس ببندد خوار. خاقانی . آن جام جم پرورد کو، آن شاهدرخ زرد کو آن عیسی هر دردکو، تریاق بیمار آمده . خاقانی . ما بمستی جام جم برداشتیم . عطار. سخن میرفت دوش از لوح محفوظ نگه کردم چو جام جم نباشد. عطار. بسعی ای آهنین دل مدتی باری بکش کآهن بسعی آئینه ٔ گیتی نماو جام جم گردد. سعدی . روان تشنه ٔ ما را بجرعه ای دریاب چو میدهند زلال خضر ز جام جمت . حافظ. سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد. حافظ. حافظ مرید جام جم است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شیخ جام را . حافظ. دلی که غیب نمایست و جام جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد. حافظ. جام جم آئینه دار کاسه ٔ زانوی ماست ما چو طفلان هر طرف بهر تماشا میرویم . صائب . جهان ای برادر چو جام جم است نماینده ٔ سیرت مردم است . ادیب پیشاوری . ◄ کنایه از دهان : بطاق دو ابرو برآورده خم گره بسته بر خنده ٔ جام جم . نظامی . ◄ جام شراب . (مزدیسنا).