جامی | هفت اورنگ | تحفهالاحرار | بخش ۱۳ - در منقبت قطب الطریق غوث الخلایق خواجه بهاء المله والدین محمد البخاری المعروف به نقشبند قدس الله تعالی سره
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در خم این دایره نقش بند چند شوی بند به هر نقش چند نقش رها کن سوی بینقش رو دیده به هر نقش چه داری گرو نقش چو پرده ست و تو ز افسردگی مایل پرده شد از پردگی برفکن از پردگی این پرده را گرم کن از وی دل افسرده را رستن ازین پرده که بر جان توست بیمدد پیر نه امکان توست وان گهر پاک نه هر جا بود معدن آن خاک بخارا بود سکه که در یثرب و بطحا زدند نوبت آخر به بخارا زدند از خط آن سکه نشد بهره مند جز دل بینقش شه نقشبند خواجه بسته ز سر بندگی در صف صفوت کمر بندگی تاج بها بر سر دین او نهاد قفل هوا از در دین او گشاد قطب یقین نقطه توحید او خلعت دین خرقه تجرید او سر فنا را کس ازو به نگفت در بقا را کس ازو به نسفت اول او آخر هر منتهی زآخر او جیب تمنا تهی سایه او را قدم فرش سای پایه او را به سر عرش پای صورت او راست به میزان شرع جان وی و زندگی از جان شرع حق طلبان را به نظرهای خاص داده ز اندیشه باطل خلاص هر که بدان گنج عنایت رسید رخت بدایت به نهایت کشید راهنمای سفر اندر وطن خلوتی دایره انجمن کم زده بیهمدمی هوش دم در نگذشته نظرش از قدم بس که ز خود کرده به سرعت سفر باز نمانده قدمش از نظر وقت توجه شده خم چون کمان از چله خلوتیان بر کران بین که چه سان کرده دو صد قافله صید کمانی و کمان بیچله چون ز نشانها به عیان آمده محو نشانهاش نشان آمده یافته در طی مقامات خویش بیصفتی را صفت ذات خویش سلسله نسبت پیران او عروه وثقای اسیران او افکند آوازه آن سلسله در صف شیران جهان زلزله سفله که نامش به حقارت برد نام خود از لوح بصارت برد دیده خفاش بود روز کور ور نه ز خورشید نبودی نفور طایر روحش که ازین کهنه دام سدره نشیمن شد و طوبی مقام باد به فرخنده مقر مستقر عند ملیک صمد مقتدر