جامی | هفت اورنگ | تحفهالاحرار | بخش ۶۱ - حکایت پیر هشیار با مرید فراموشکار
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساده مریدی ز جهان شسته دست آمد و در صحبت پیری نشست گرم نکرده به زمین جا هنوز خاست ازان انجمن جان فروز پیر برآشفت که تعجیل چیست نفرت دیو از دم جبریل چیست گفت قضا پرده کش هوش گشت نادره چیزیم فراموش گشت میروم این لحضه به هر راه و کوی تا کنم آن گمشده را جست و جوی پیر خروشید کهای بوالهوس در دو جهان هست یکی چیز و بس کان نه سزاوار فراموشی است قبله گویایی و خاموشی است گر همه آفاق در آغوش تو باشد و آن چیز فراموش تو غایت آگاهی تو غافل است حاصل اوقات تو بیحاصل است ور بود آن چیز فرا یاد تو شاد کن خاطر ناشاد تو گو دو جهان گشته فراموش باش لب ز سخنشان شده خاموش باش جامی ازین مشغله خاموش کن هر چه نه آن چیز فراموش کن زانکه سرانجام تو خاموشی است وآخر کار تو فراموشی است