جامی | هفت اورنگ | خردنامه اسکندری | بخش ۱۴ - معارضه حکیم و لئیمی که صورت این چون سیرت آن آراسته بود و صورت آن چو سیرت این ناپیراسته
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حکیمی نه بر صورت دلپسند ز سرمایه حسن نابهره مند ز حد تناسب برون پیکرش به هم ناملایم ز پا تا سرش قدی راست چون همت سفله پست رخی همچو زلف بتان پر شکست ز آسیب لنگیش پا پر خلل ز نیروی گیراییش دست شل ز قوت تهی حقه مشت او به فرمان او نی یک انگشت او فضولی بدو گفت دور از قبول کهای طبع دانا ز شکلت ملول بدین شکل ناخوش ز حکمت ملاف ندیده کس از تیره گل آب صاف هر آن میوه کش نیست خوش رنگ و بوی ز شیرینی طعم او دست شوی به چشم عنایت مشو ناظرش که عنوان باطن بود ظاهرش بخندید از آن هرزه گویی حکیم بدو گفت کای هرزه گوی سلیم ز من این هنر بس که جان کاستم به نقش حقایق دل آراستم مصیقل شد آیینه سان سینهام دو عالم مصور در آیینهام ز من یافت اجناس عالم نوی شدم عالمی نو ولی معنوی به تکمیل معنی که مقدور بود قصور تکاسل ز من دور بود چو تحسین صورت به تدبیر من نیامد مزن طعن تقصیر من به صنع از تو گر طعنهای راجع است به تحقیق آن طعنه بر صانع است به این طعنه کم ده زبان را گشاد مده خرمن دین و دانش به باد بیا ساقی آن باده عیب شوی که از خم فتاده به دست سبوی بده تا دمی عیب شویی کنم درون فارغ از عیب جویی کنم بیا مطرب و پردهای خوش بساز وز آن پرده کن چشم عیبم فراز که تا گردم از عیبجویی خموش شوم بر سر عیبها پرده پوش