جامی | هفت اورنگ | خردنامه اسکندری | بخش ۲۳ - خردنامه سقراط
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زهی گنج حکمت که سقراط بود مبرا ز تفریط و افراط بود شد از جودت فکر ظلمت زدای همه نور حکمت ز سر تا به پای سرانجام خلعت پرستان شناخت ز بیخلعتی خلعت خویش ساخت ز خمخانه چرخ پر اشتلم به خانه درون داشت یک کهنه خم به فصل زمستان در آن سرزمین به شبها ز سرما شدی خم نشین چو خورشید خیمه به گردون زدی ز تدویر خم خیمه بیرون زدی نشستی ز عریان تنی بیحجاب شدی گرم در پرتو آفتاب یکی روز تن عور خورشیدوار رسیدش به سر شاه آن روزگار بدو گفت کای پیر دانش پذیر بدینسان چرایی ز ما گوشه گیر قدم باز میداری از راه ما نمیآوری رو به درگاه ما بگفتا که تنگ است بر من مجال ز شغلی که باشد مرا ماه و سال بگفتش که چندین تورا شغل چیست که بیآن نیاری یکی لحظه زیست بگفتا پی دولت زندگی همی سازم اسباب پایندگی بگفتش که اسباب آن پیش ماست رساندن به حاجتوران کیش ماست بگفت ار بدانم که آن پیش توست ببندم کمر در رضای تو چست به دست تو برگ حیات تن است که آن سد راه نجات من است حیات دل و جان بود کام من که آن بندد از راه تو گام من بگفتش به هر چیز داری نیاز بگو تا کنم از برای تو ساز بگفتا نیاز من خاکسار به تو غیر ازین نیستای شهریار که این خلعت گرم کز عکس مهر به دوشم کشیده ست اکنون سپهر به تاراج سایه نگیری ز من به لطف این توقع پذیری ز من گذاری که یکدم به بیپردگی برد مهر چرخ از من افسردگی چو بشنید شاه از وی این گفت و گوی شد از خاصگان بهر او جامه جوی یکی جامه دادند او را عطا ز مویینه چین و خز خطا بگرداند حالی ازان جامه پشت به نرمی فرو خواند حرفی درشت که کی زندگان را کشیدن نکوست ز مرده کفن یار ز مردار پوست ز سردی دی چون شوم رنج یاب شبم خم پسند است و روز آفتاب هزار آفرین بر حکیمی چنین برون پایهاش زآسمان و زمین نه بر جانش از دور افلاک درد نه بر طبعش از عالم خاک گرد درین کار شاگرد بودش هزار فلاطون از آنها یکی در شمار فلاطون فلاطونی از وی گرفت فلاطونی افزونی از وی گرفت به حکمت چو در ثمین سفته است به دانا فلاطون چنین گفته است کهای رسته از تنگنای خیال زده در هوای خرد پر و بال بر آن دار همت ز آغاز کار که گردی شناسای پروردگار بدانی حق دولت بندگیش نهی پا به راه پرستندگیش روی راه خوشنودیش صبح و شام به کسب رضایش کنی اهتمام ز حکمت به معراج عزت برآی بنه بر سر چرخ گردنده پای بسا دست کوته ز بیمایگی که دارد ز حکمت فلک پایگی اگر بودی از جهل هر سینه صاف برافتادی از خلق رسم خلاف ره مرد دانا یکی بیش نیست به جز طبع نادان دو اندیش نیست نبینی درین ششدر دیولاخ ز شادی دل شش نفر را فراخ یکی آن حسدور به هر کشوری که رنجش بود راحت دیگری چو حال کسی بیند از خویش به فتد بر رگ جانش از غم گره دوم کینه ورزی که از خلق زشت بود کینه خلقش اندر سرشت چو نتواند از کس شدن کینه کش نباشد ز کینداریش سینه خوش سیم نو توانگر که بهر درم بود روز و شب بر دل او دو غم یکی آنکه چون چیزی آرد به کف دوم آنکه ناگه نگردد تلف چهارم لئیمی که با گنج سیم بود همچو نام زرش دل دو نیم که ناگه نیابد بدو فقر راه نگردد بدان روز عیشش تباه بود پنجمین طالب پایهای که در خورد آن نبودش مایهای کند آرزوی مقام بلند که نتواند آنجا فکندن کمند ششم از ادب خالی اندیشهای که باشد حریف ادب پیشهای چو طبعش بود از ادب بینصیب کشد نو به نو مالشی از ادیب بود سیم و زر رنج دین پروران طبیبان آن رنج دانشوران کشد رنج را چون سوی خود طبیب کجا باشدش از مداوا نصیب ازان کس بپرهیز و فعل و فنش که دارد دلت بیسبب دشمنش اگر ره نگرداند از گرگ و میش بود یاور او در آزار خویش زبان را چه داری به گفتن گرو ز هر سو گشا گوش حکمت شنو خدا یک زبانت بداد و دو گوش که کم گوی یعنی و افزون نیوش خموشی بود دولت ایزدی دلیل هنرمندی و بخردی ز بسیار دانان فراست گواست که بسیار گوی از کیاست جداست سخن را کزان بسته داری نفس یکی مرغ دان پایبند قفس چو گفتی قفس یافت بر وی شکست طمع بگسل از وی که آید به دست مکش زیر ران مرکب حرص و آز ز گیتی به قدر کفایت بساز به هر روز تا شب ز خوان سپهر بسنده ست یک خشت نانت چو مهر بیفکن ز کف کاسه زر ناب کف خویش را کاسه کن بهر آب ز زربفت هستی مشو خودفروش کهن خرقه نیستی کش به دوش مکش بهر معموری خانه رنج به ویرانه خود را نهان کن چو گنج به خود بند در خدمت خود کمر به مخدومی از کس مکش درد سر ز چوبت کف پای نعلین سای به از نعل زر بر سم بادپای چراغ شبت بس بود ماهتاب ادیم زمین بهر تو نطع خواب بدین حال با حکمت اندوزیت سلوک عمل گر شود روزیت بری گوی دولت ز همپیشگان شوی سرور حکمت اندیشگان رهانی ز سود و زیان خویش را رسانی به پیشینیان خویش را حذر کن ز آسیب جادو زنان به دستان سران را ز پای افکنان به روی زمین دام مردان مرد بساط وفا و مروت نورد ازیشان در درج حکمت به بند وزیشان نگون قدر هر سربلند ازیشان خردمند را پایه پست وزیشان سپاه خرد را شکست دهد طعم شهد و شکر زهرشان مخور زهر را چون شکر بهرشان مشو غره حلم مرد حلیم که بر حلم عمری نشیند مقیم درختیست صندل خنک در مزاج پی علت گرم طبعان علاج به هم در شده شاخهها زان درخت چو در اصطکاک افتد از باد سخت زند آتشی شعله زان اصطکاک که ریزد ازان شاخ و برگش به خاک اگر پیر باشد عوان ور جوان به هر حال نبود عوان جز عوان تنش گر چه از ضعف پیریست سست بود سیرت بد در او تندرست درونش سیاه از دل تیره خوی کیش سود دارد سفیدی موی به سال و مه ار گرگ گردد بزرگ نیاید برون هرگز از خوی گرگ به پیمان مشو بند فرمان او که دام فریب است پیمان او مبادا به آن دامت اندر کشد به تزویر جانت ز تن برکشد