جامی | هفت اورنگ | خردنامه اسکندری | بخش ۳۰ - حکایت آن نوخاسته تن به جامه آراسته که جامههایش نغز و سخنهایش بیمغز بود
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یکی تازه برنای نوخاسته به شاهانه خلعت تن آراسته درآمد بر آزادمردی حکیم به خلوتسرای قناعت مقیم حکیمش چو دید آنچنان بگذراند به بالا و بر صدر مجلس نشاند چو برنا نوای سخن ساز کرد در گفت و گو پیش او باز کرد ز هر جا سخنهای بسیار گفت ولی جمله بیرون ز هنجار گفت نه لفظش فصیح و نه معنی صحیح به هر لفظ و معنی خطایی صریح به بیهوده چون شد زبانش روان بدو گفت پیر کهن کای جوان به دیگ سخن چون نیی نغز پز مکن جامه نغز از اکسون و خز برون میدهی از زبان عیب خویش ز جامه چه میگیری این پرده پیش چو جامه سخن بیکم و کاست کن و یا جامه را با سخن راست کن بیا ساقیا بین به دلتنگیم ببخش از میلعل یکرنگیم چو جام بلور از میلاله گون برونم برآور به رنگ درون بیا مطربا برکش آهنگ را ره صلح کن نوبت جنگ را ز ترکیبهای موافق نغم شود صد مخالف موافق به هم