جام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جام . (اِخ ) دهی است از دهستان علا بخش مرکزی شهرستان سمنان واقع در ٥١ هزارگزی شمال خاوری سمنان و ٦ هزارگزی جنوب شوسه ٔ سمنان به دامغان . محلی است کوهستانی و معتدل و ٧٠٠ تن سکنه دارد. آب آن از چاه و قنات مخروبه و محصول آنجا غلات، سیب زمینی، یونجه و انگور میباشد. شغل مردان زراعت در مزارع آب فوری، شور. کلاته قاسم آباد، پریا، باران آباد، ویراب، سرکهریز، و کتیرازنی در ارتفاعات شمالی شهرستان و گله داری است . در حدود آبادی معدن زغال سنگ وجود دارد.صنایعدستی زنان کرباس بافی است . از راه شوسه ٔ طریق آب فوری اتومبیل به آبادی میرود. زیره ٔ سیاه در ارتفاعات آن بدست می آید. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
جام . [ جام م ] (ع ص ) نعت فاعلی از جم ّ: فرس جام ؛اسب گشنی نکرده . ◄ اسب سواری کرده نشده و تازه نفس . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ زیاده و تمام نشدنی و فراوان . (ناظم الاطباء).
جام . (اِ) پیاله ٔ آبخوری . (برهان ). پیاله از سیم و آبگینه و جز آن . (منتهی الارب ). پیاله ٔ شرابخوری . کاسه ای که ته آن دوره نداشته باشد. (ناظم الاطباء). ظرفی است که از برای نوشیدن از آن ترتیب یافته و مردمان قدیم شاخ را برای شرب استعمال مینمودند لکن عبرانیان از قدیم به استعمال جام و پیاله عادت داشتند و جامها و پیاله ها را با نقش زینت قرین می ساختند و آنها را از مس و نقره و طلا می ساختند. (قاموس کتاب مقدس ). پیاله . گیلاس . پیاله ٔ شرابخوری . (ناظم الاطباء). قدح . ساغر. ساتگین . ساتگن . ایاغ . کأس . پنگان . بنگان . بالغ. شانگنی . ساتگی . فنجان . پیغاره . سه گانه . پیمانه . سغدیانه . سروْ. سروه . کلاحو. کمانه . گنبد. جامه . صواع . میدان . بُلوتَک . چمان .چمانه . روسی . سایگی . طاس . منغر. منغوک : گر هست باشگونه مرا جام ای بزرگ بنهاده ام دعای ترا بنده وار پیش . رودکی . بر هبک نهاد جام باده وآنگاه ز هبک نوش کردش . رودکی . موز مکی اگر چه دارد نام نکنندش چو شکر اندر جام . طیان . بیارای خوان وبپیمای جام ز تیمار گیتی مبر هیچ نام . فردوسی . بیامد پریچهره ٔ میگسار یکی جام می بر کف شهریار. فردوسی . و جامهای ... زرین و سیمین و ارزیزین . (التفهیم ). جامی زرین از هزار مثقال پر مروارید. (تاریخ بیهقی ص ٢٩٦). دل عاشق به پیغامی بسازد خمار آلوده با جامی بسازد. باباطاهر. در بزمگاه مالک ساقی زمانه اند این ابلهان که در طلب جام کوثرند. ناصرخسرو. ز پایت اسب کنی چونت راه باید رفت بکام تشنه، کف دست جام باید کرد. ناصرخسرو. بیاور آنکه گواهی دهد زجام که من چهار گوهرم اندر چهار جای مدام . ابوالعلاء ششتری . تهی نکرده بدم جام می هنوز از می که کرده بودم از خون دیده مالامال . زینتی . که کم داشت جامی بگاه خمار به دور تو گوید به ساقی خُم آر. ؟ (از شرفنامه ٔ منیری ). بده جام فرعونیم کز تزهد چو فرعونیان ز اژدها میگریزم . خاقانی . شادی به روی آنکه به روی تو جام می از دست غم ستاند و بر یاد غم دهد. خاقانی . بیاد حضرت تو یوسفان مصر سخن مدام جام معانی کشند تا بغداد. خاقانی . ندیدند آنچه تو دیدی ز ایام سکندر ز آینه جمشید از جام . نظامی (خسرو و شیرین ص ٢٣). نظامی جام وصل آنگه کنی نوش که بر یادش کنی خود را فراموش . نظامی . گر از می شدم هرگز آلوده جام حلال خدا هست بر من حرام . نظامی . چو در آب جام جهانتاب دید زیک شربتش خلق سیراب دید. نظامی . جام می یافتی زدست مده تو خودت نوش کن به مست مده . اوحدی . ما شیخ و زاهد کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه . حافظ. جام می و خون دل هر یک به کسی دادند. حافظ. گل جام از نم صد ابر سیرآب است پنداری ز تاب روی می در خانه مهتاب است پنداری . میرزا رضا (از آنندراج ). ز دریا کشانم به این تنگ ظرفی فرو رفته خمها به گرداب جامم . ظهوری . دو شب از ماه نو سالی به عید امید میباشد هلال جام هر جاهست سی شب عید میباشد. صائب . شد تنگ ز کم ظرفی ما مشرب جام مشکل که دگر سیر کند کوکب جام . کلیم . خبر بده ز خروج الشعاع مطرب را که ماه جام برآمد ز باده ٔ شفقی . شفیع اثر (از آنندراج ). ◄ مجازاً شراب : فلک جام مروت در گلوی خم نمیریزد شود گر سرنگون این بحر پر خون نم نمیریزد. جلال اسیر (از بهار عجم ). ◄ آئینه ای باشد از شیشه که روی در آن نماید و گاهی در دیوارهانصب کنند. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ شیشه های الوان که در پنجره های خانه و حمام بکار برند. (از برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شیشه هائی که در سقف حمام گذارند. (ناظم الاطباء). آبگینه . هرگونه آئینه . شیشه : زانکه در بارگاه بی بندی نبود جان و جام پیوندی . سنائی . موسی از این جام تهی دید دست شیشه بکه پایه ٔ ارنی شکست . نظامی . نی درش معمور و نی سقف و نه بام نه در آن بهر ضیائی هیچ جام . مولوی . همچو ابلیسی که گفت اغویتنی تو شکستی جام و ما را میزنی . مولوی . از جامی همان روشنی مینماید که از جام دیگر. (بهاء الدین ولد). در هر جامی صنعتی کرده است . (بهاء الدین ولد). تنک مپوش که اندامهای سیمینت درون جامه پدید است چون گلاب از جام . سعدی . بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند کز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد. سعدی . طاقتم نیست زهر بیخبری سنگ ملامت که تو در سینه ٔ سعدی چو چراغ از پس جامی . سعدی . خانه تاریک و وقت بیگاه است ره بگردان که جام در راه است . اوحدی . ای که رویت به قربت شاهست چه روی کآبگینه در راهست . میروی نرمتر بنه گامت تا مبادا که بشکنی جامت . اوحدی . شب روم بر بام آن مه چشم بر روزن نهم جام بردارم بجایش دیده ٔ روشن نهم . ذهنی تبریزی (از آنندراج ). ◄ نام طاسی از مفرغ که مهره در آن تعبیه کرده بودند که در سر ساعت افتاده و آوازی از طاس برمی آمده است : بزد مهره در جام بر پشت پیل وزو بر شد آواز برچند میل . فردوسی . چو بر تخت پیل آن شه نامور زدی مهره در جام و بستی کمر. فردوسی . ◄ دومین حلقه ٔ گل که مرکب از قطعاتی بنام گلبرگ است . (گیاه شناسی گل گلاب ص ١٧٧). در اصطلاح گیاه شناسی هریک از حلقه های گل را نامی است و حلقه ٔ دوم هرگل را جام نامند.