جان درمیان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جان درمیان . [ دَ ] (ص مرکب )مستعد بفداکاری جان خود برای دیگری . (ناظم الاطباء).آنکه با تو از جان خویش نیز دریغ نکند : ای قلمت با دوات طوطی هندوستان پیش زبان تو تیغ هندوی جان درمیان . کمال اسماعیل . کنایه از آن است که مرا با تو بجان مضایقه نیست . (برهان ). کنایه ازنهایت مهربانی و دوستداری که تا جان مضایقه ندارد. (بهار عجم ) (آنندراج ). و با لفظ داشتن و نهادن نیز مستعمل است . (از بهار عجم ).