جان شکر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جان شکر. [ ش ِ ک َ ] (نف مرکب ) شکارکننده ٔ جان . (شرفنامه ٔ منیری ) (برهان ): زاغ ... گفت می اندیشم که خود را از بلای این ظالم (مار) جان شکر برهانم . (کلیله و دمنه ). گهی خونم بدان زلف دوتای پرشکن ریزد گهی خوابم بدان چشم سیاه جان شکر بندد. عبدالواسع جبلی . نکهت کام صراحی چو دم مجمر عید زو بخور فلک جان شکر آمیخته اند. خاقانی . چون دست اجل جان شکر آید غم تو چون پای قضا دربدر آید غم تو. تاج الدین باخرزی . جهان بصورت و معنی نهنگ جان شکر است توبا نهنگ کنی صحبت از چه در باشد. امیرفخرالدین دیلمشاه (از صحاح الفرس ). ◄ (اِخ ) عزرائیل . (برهان ) (بهار عجم ) (آنندراج )، چه شکر بمعنی شکار است . (برهان ). قابض ارواح . فرشته ای که جان ستان همه است . ◄ (نف مرکب ) صیاد حیوانات وحشی . (ناظم الاطباء). ◄ معشوق .مطلوب . (برهان ) (آنندراج ). جانانه . دلبر. محبوب . ◄ تکلم از روی ضعف و ترس . (ناظم الاطباء).