جان گزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جان گزیدن . [ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) جان را اختیار کردن . جان را بر چیز دیگر ترجیح دادن : یا دوست گزین کمال یا جان یک خانه دو میهمان نگنجد. کمال خجندی (از ارمغان آصفی ).
جان گزیدن . [گ َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از هلاک ساختن . (آنندراج ). هلاک کردن . (بهار عجم ) (از ارمغان آصفی ) : هر آنکس که جانش به آهن گزم همه جامه اش در سگاهن گزم . نظامی (از آنندراج ).