جانان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جانان . (اِ مرکب ) مرکب از: جان و ان (علامت نسبت ). معشوق . محبوب . خوب (حاشیه ٔ برهان چ معین ). روی زیبا، دلکش، نازنین . معشوق . محبوب . شاهد. (ناظم الاطباء). مؤلف آنندراج آرد: بمعنی جان . و الف و نون در آخر زائد است و همچنین در جاویدان و در مؤید نوشته که جانان محبوب را گویند و اصل این جانا بود بمعنی ای جان بعده نون غنه در آخر افزودند برای تحسین صوت جانان شد. (از آنندراج ). حبیب . مطلوب . معشوقه . محبوبه . عزیز: شادان زی و بکام رس و برخور از عمر خویش و از دولب جانان . فرخی . ای رخ رخشان جانان زیر آن زلف بتاب لاله ٔ سنبل حجابی یا مه عنبرنقاب . عنصری . کبوتر سوی جانان بال بگشاد بشارت نامه زیر پرش اندر. منوچهری . همان کاین منظر عالی بدیدم رها کردم سوی جانان کبوتر. منوچهری . کنون کز جان و از جانان بریدم چه خواهم دید زین بدتر که دیدم . (ویس و رامین ). چو بر دل چیره گردد قهر جانان به از دوری نباشد هیچ درمان . (ویس و رامین ). یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد. باباطاهر. کمانها در کف مردان بنالد چو جان عاشق از هجران جانان . ناصرخسرو. گل سرخ چون روی خوبان بخجلت بنفشه چو زلفین جانان معطر. ناصرخسرو. ای که اوصاف پری دانی جمال او ببین کی بود ماننده ٔ دیدار آن جانان پری . سوزنی . قامتی چون سرو بستان است جانان مرا نیست از قامت چو سرو بوستان ای جان پری . سوزنی . بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن بنده باید بودن و در بیع جانان آمدن . خاقانی . خاقانی است و آهی جانی گسسته در بر یارب که من چنینم جانان چگونه باشد. خاقانی . آن به که پیش هودج جانان کنی نثار آن جان که وقت صدمه ٔ هجران شود فنا. خاقانی . هر که باشد عاشق جانان نپردازد بجان هر که باشد طالب گوهر نیندیشد ز آب . عبدالواسع جبلی . چنین واجب کند در عشق مردن بجانان جان چنین باید سپردن . نظامی . گر این دل چون تو جانان را نخواهد دلی باشد که او جان را نخواهد. نظامی . چو دولت هست بخت آرام گیرد ز دولت با تو جانان جام گیرد. نظامی . هرگه که دلم محرم جانان گردد فانی شود اندر او و بیجان گردد. عطار. خفته خبر ندارد سر در کنار جانان کاین شب دراز باشد در چشم پاسبانان . سعدی . جان ندارد هر که جانانیش نیست تنگ عیش است آنکه بستانیش نیست . سعدی . سهل باشد بترک جان گفتن ترک جانان نمی توان گفتن . سعدی . از جان برون نیامده جانانت آرزوست زنّار نابریده و ایمانت آرزوست . سعدی . شرط مودت نباشد به اندیشه ٔ جان دل از مهر جانان برگرفتن . (گلستان ). حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید. (گلستان ). هر عرق کز روی نورافشان جانان قطره زد ژاله شد خورشید شد ثابت شد و سیارشد. امیرخسرو دهلوی . بهر جانی ترک جانان مذهب احباب نیست . امیرخسرو. گر دلی از غمزه ٔ دلدار باری برد برد ور میان جان و جانان ماجرائی رفت رفت . حافظ. دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا جان رسد بجانان یا جان ز تن برآید. حافظ. جلوه ٔ بخت تو دل می برد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی . حافظ. از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است غرض این است و گرنه دل و جان این همه نیست . حافظ. بلی بی روی جانان گر بهشت است بچشم عاشق مشتاق زشت است . جامی . لاف مهر رخ جانان و غم جان هیهات عاشق آن نیست که جان را بر او مقداریست . عماد (از ضیاء). ◄ (اصطلاح ) نزدصوفیّه، صفت قیومی را گویند که قیام جمله ٔ موجودات به اوست . ◄ مزید مؤخر قرار گیرد: جوزجانان .
جانان .(اِ) در اصطلاح علماء نجوم، برج طالع را گویند که برج اول زائجه است . مؤلف گاه شماری چنین آرد: «مثلاً درکتاب انتخاب روضةالمنجمین . (نسخه ٔ موزه ٔ بریطانی بنشان ٥٠٨,Add٢٣) صریحاً گوید «و پارسیان درجه ٔ طالع را جانان خوانند و درجه ٔ هفتم را مردگان » ظاهراً بجای هفتم هشتم صحیح است ». (از حاشیه ٔ گاه شماری ص ٣١٠).
جانان . (اِخ ) نام طسوجی از نواحی اصفهان . در ترجمه ٔ محاسن اصفهان چنین آمده : و برستاق دار بطسوج جانان در کوهستان دیه ٔ اماثه کرمکی هست مانند خنفساء، جرمی کوچک تر از مگس که در شب تاریک رود مانند چراغی روشن از پشت او افروخته میگردد و رنگ او بروز برنگ طاوس می ماند و بلغت پارسی این جانورک را «براه » میخوانند. (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٣٩).