جانبازی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جانبازی . [ جام ْ ] (حامص مرکب ) دلیری . مردانگی . (ناظم الاطباء). ◄ عمل آنکه جان بازد. فداکاری . خود را بخطر جانی انداختن و با فعل کردن صرف میشود : کار من بازنمودن احوال است جانبازی شده است ؟ (تاریخ بیهقی ص ٤٢٩). نخسب با تو بدل بازی اندر آمده ام چو دل نماند تن دردهم بجانبازی . سوزنی . زآنکه ترک کار چون نازی بود نازکی درخورد جانبازی بود. مولوی . ♦ جانبازی کردن : جمله گفتندش که جانبازی کنیم فهم گرد آریم و انبازی کنیم . مولوی . اگر برقص درآئی تو سرو سیم اندام نظاره کن که چه مستی کنند و جانبازی . سعدی . دوستان را دلنوازی کن که جانبازی کنند آشنا کن باز را کو خود همی داند شکار. ابن یمین .