جانباز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جانباز. [ جام ْ ] (نف مرکب ) جان بازنده . کسی که با جان خود بازی کند و آنرا در معرض خطر اندازد. (ناظم الاطباء) : هان ای دل خاقانی جان بازتری هر دم در عشق چنین باید آن کس که سراندازد. خاقانی . در این میدان جانبازان اگر انصاف میخواهی چو خاقانیت شیدائی نمی بینم نمی بینم . خاقانی . سرهای سراندازان در پای تو اولیتر در سینه ٔ جانبازان سودای تو اولیتر. خاقانی . عاشقی بر خویشتن چون پیله گرد خویشتن گر نه بر خود عاشقی جان باز چون پروانه باش . سعدی . نام و ننگ و دل و دین گر برود این مقدار چیست تا در نظر عاشق جان باز آید؟ سعدی . خامی و ساده دلی شیوه ٔ جانبازان نیست خبری از بر آن دلبر عیار بیار. حافظ. بر سر بازار جانبازان منادی میکنند بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید. حافظ. ◄ بی باک . دلیر. ◄ ریسمان باز. ◄ سوداگر اسب . (ناظم الاطباء). ◄ نوعی شتر در تداول بلوچستان و اصل کلمه ٔ جمازه ٔ عربی همین کلمه است . (یادداشت مؤلف ).
جانباز. [ جام ْ ] (اِخ ) دهی از دهستان شهرستان خرم آباد است . در ٦٠ هزارگزی شمال خاوری کوه دشت و ٦٠ هزارگزی شمال خاوری راه شوسه ٔ خرم آباد به کوهدشت واقع شده است . محلی است جلگه و معتدل و مالاریایی و ٦٠ تن سکنه دارد. زبان آنان لری، لکی و فارسی و آب آنجا از چاه تأمین میشود.محصول آن غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است . صنایع دستی زنان، سیاه چادربافی است، راه آنجا اتومبیل رو است و اهالی از طائفه ٔ گراونداند و در سیاه چادر سکونت دارند. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
جانباز. [ جام ْ ] (اِخ ) یکی از آبادیهای سوادکوه مازندران . (سفرنامه ٔ مازندران رابینو ص ١٥٨).