جانشین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جانشین . [ ن ِ ] (نف مرکب ) قائم مقام . (بهارعجم ) (آنندراج ). کسی که به نیابت از دیگری کاری انجام دهد مانند: وکیل، وصی، ولی، نایب، نائب مناب، خلیفه، ولی، بدل، عوض، قَفی ّ. (منتهی الارب ) : بی باده دل ز سیر جهان وانمیشود گل جانشین سبزه ٔ مینا نمیشود. کلیم (از بهار عجم ). غنچه ٔ دل را ببوی یار در بر میکنم این گره در رشته ٔ ما جانشین افتاده است . صائب (از بهار عجم ) (آنندراج ). ◄ نایب السلطنه . ولیعهد. ◄ والی . حکمران : جانشین قفقاز؛ حکمران آن از جانب امپراطور روس . این کلمه با کردن و شدن صرف شود.