جانگداز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جانگداز. [ گ ُ ] (نف مرکب )هرچه روح را بگدازد. و ناتوان و عاجزکننده و سست و ضعیف نماینده و تلف کننده . (ناظم الاطباء) : بی خدمت تو خود نتوانم سه روز بود کاین هجر جانگدازتر آید مرا ز سیل . سوزنی . کند خواجه بر بستر جانگداز یکی دست کوتاه و دیگر دراز. سعدی . ضرب دشمن اگرچه باضرر است زدن دوست جانگدازتر است . مکتبی . سموم قهر جانسوزش جانگداز ارباب بغی و طغیان . (حبیب السیر جزء ٤ ج ٣ ص ٣٢٢).