جباری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جباری . [ج ِ ] (اِخ ) منسوبست به جباره که نام جد ابوالقاسم عمران بن موسی بن یحیی بن جباره باشد. (انساب سمعانی ).
جباری . [ ج َب ْ با ] (اِخ ) منسوب است به جبار که نام مردی از صحابه است . (از انساب سمعانی ).
جباری . [ ج َب ْبا ] (حامص ) عمل جبار. سلطه داشتن . اقتدار. بزرگی : اگر گفتی چیزی ناصواب را از سر جباری و پادشاهی خویش گفتی . (تاریخ بیهقی ص ٤٠٧). و کسری پرویزبدرجتی رسید در بزرگواری و جباری و فرماندهی کی ملکی را مانند آن نبود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٣). بجباری مبین در هیچ درویش که او هم محتشم باشد بر خویش . نظامی . هنوزم ناز دولت مینمائی هنوز از راه جباری درآئی . نظامی . این نه جبر این معنی جباری است ذکر جباری برای زاری است . مولوی . اگر ممالک روی زمین بدست آری و ز آسمان بربائی کلاه جباری . سعدی . جوانمردا معشوقی همه جباری و دلداری است . (کلیات سعدی ).