جبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جبان . [ ج َ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان دودانگه ٔ بخش هوراند ازشهرستان اهر. در دو هزار و پانصدگزی جنوب هوراند و بیست و دو هزار و پانصدگزی شوسه ٔ اهر کلیبر واقع شده و محلی کوهستانی و معتدل است این ده ١١٢ تن سکنه ٔ شیعی مذهب ترک زبان دارد. آب آنجا از سه رشته چشمه تأمین میشود و محصول آن غلات، توتون و سردرختی است . شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنها گلیم بافی و راه آن مالرو است . (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
جبان . [ ج َ ] (ع ص )بددل، مرد باشد یا زن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (دهار) (دستوراللغات ) (ناظم الاطباء). بددل . (مهذب الاسماء). بیدل . (زمخشری ). هاع . (نصاب ). هیدان . (منتهی الارب ). مرغ دل . (یادداشت مؤلف ). مَنغوه . (منتهی الارب ). ◄ ترسنده . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).سست دل . (از اقرب الموارد). ترسو. هراسان . کم زهره . مقابل شجاع . غردل یعنی ضد بهادر و شجاع . (غیاث اللغات ). مَنفوه . (منتهی الارب ). ج ِ مذکر، جُبَناء. ج ِ مؤنث، جَبانات . جَبانه . (از اقرب الموارد) : چون گه رادی باشد بر او ابر بخیل چون گه مردی باشد بر او شیر جبان . فرخی . آنکه با بخشش او ابر بخیل است بخیل آنکه با کوشش او شیر جبانست جبان . فرخی . مرد چون پیر شد جبان گردد تیر چون کژ شود کمان گردد. سنائی . تقدیر آسمان شیر... را گرفتار سلسله کرده اند... و جبان خائف را دلیر. (کلیله و دمنه ). چون کنی دوستی دلیر درآی که جبان را سر سپه نکنند. خاقانی . چون محک آمد بلا و بیم جان زان پدید آمد شجاع از هر جبان . مولوی . ◄ احمق . گول . ◄ فلان جبان الکلب ؛ یعنی در نهایت سخا و کرم است . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
جبان . [ ج َ ] (اِخ ) دهی است بخوارزم . (منتهی الارب ).