جبری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جبری . [ ج َ ری ی ] (ص نسبی ) مقابل قَدَری . خلاف قَدَری . قسری . ضروری . غیراختیاری . غیرارادی . ◄ کسی که پیرو عقیده ٔ جبر باشد. پیروان مذهب جبر. آنکه به جبر مذهبی معتقد باشد : گفت : مؤمن بشنو ای جبری خطاب آن خود گفتی نک آوردم جواب . مولوی . مرتعش را کی پشیمان دیده ای بر چنین جبری تو برچسبیده ای . مولوی . هین بخواب رب بما اغویتنی تا نگردی جبری و کژ کم تنی . مولوی . موحد جبری قول و قدری فعل باشد. جلالی عزیزی . رجوع به جبر شود.