جبهت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جبهت . [ ج َ هََ ] (ع اِ) پیشانی . جبهة : دست بر سر زد و بر بر زد و بر جبهت گفت بسیاری لا حول و لا قوت . منوچهری . ابرو و جبهت او راست چو شمس اندر قوس کله و طلعت او راست چو مه در عقرب . سنائی . بی سرو قد تو جعد شمشاد بر جبهت بوستان مبینام . خاقانی . نکهت حوراست یا صفای صفاهان جبهت جوزاست یا لقای صفاهان . خاقانی . خوی تب گل گل بر جبهت گلگون خطر است آن صف پروین زآن طرف قمر بازدهید. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ١٦٣). جهت را جعد بر جبهت شکستند مکان را نیز برقع بازبستند. نظامی . رجوع به جبهة شود.