جحش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جحش . [ج َ ] (ع اِ) خرکره . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). ◄ آهوبچه . (از اقرب الموارد). ◄ آهو. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ولد الظبیة فی لغة هذیل . (اقرب الموارد). ج، جَحَشة، جِحاش، جِحشان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). ◄ اسب کره . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ ستبری . (منتهی الارب ) (آنندراج ). غلظت . ◄ جهاد. (ناظم الاطباء). ◄ خدشه و خراش . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). یقال : به جحش ؛ اَی خدش . (ناظم الاطباء). ◄ قطعه چوب دراز و باریک دارای چهار پایه برای نگاه داشتن میز. (از دزی ). ◄ (مص ) خراشیدن . ◄ پوست باز بردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). کسائی گوید: به معنی خدشه یا شدیدتر از خدشه است . و لیث گوید: ضعیف تر از خدشه باشد و منه الحدیث : سقط من فرس فجحش شقه ؛ اَی انخدش جلده . (از اقرب الموارد). ◄ ستم کردن . ◄ کوشش نمودن . ◄ درشت گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) مجازاً، به معنی نادان . (از دزی ). ♦ امثال : الجحش َ لما بذک العیار ؛ مثلی است برای کسی که امر کثیری طلب کند وبدست نیاورد و او را گویند کمتر از آن طلب کن . (از اقرب الموارد).
جحش . [ ج َ ] (اِخ ) دهی است به خابور. (منتهی الارب ). در معجم البلدان جحشیة ضبط شده است . در تاج العروس نیز جحشیة صحیح دانسته شده . رجوع به جحشیة شود.
جحش . [ ج َ ] (اِخ ) پدر زینب زوجه ٔ رسول (ص ) است . مؤلف الاصابة آرد: جحش بن رئاب اسدی پدر ابی احمد است . ابن حبان گوید:او را با پیغمبر صحبتی است و جعابی او و پسرش را ازصحابه ای که از رسول (ص ) روایت کرده اند دانسته است . دارقطنی به اسناد خود روایت کند که رسول (ص ) او را به این اسم نامیده و قبلاً اسم او برء بود ولی مشهور آن است که اسم دختراو برء بود و رسول (ص ) آن را به زینب تغییر داده است . (از الاصابة فی تمییز الصحابة).