جحیش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جحیش .[ ج َ ] (ع اِ) کرانه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شق . جانب . (از قطر المحیط). ◄ ناحیه . (منتهی الارب ) (قطر المحیط). ◄ (ص )تنها. الفرید الذی لایزحمه فی داره مزاحم . یقال : نزل فلان جحیشاً؛ اذا نزل حریداً فریداً. (از ذیل اقرب الموارد). حل فلان ٌ جحیشاً؛ اَی منفرداً. (قطر المحیط). ◄ رجل جحیش المحل ؛ مرد دور و برکنار از مردم . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از قطر المحیط).
جحیش . [ ج ُ ح َ ] (ع اِ مصغر) کره خر کوچک . (ناظم الاطباء). مصغر جَحْش . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از قطر المحیط). و رجوع به جحش شود. ♦ امثال : عش یا جُحیش ینبت الحشیش . (ازمنتهی الارب ) (ناظم الاطباء)؛ یعنی کره خر کوچک خوش باش که سبزه میروید. چنانکه در فارسی گویند: بزک ممیربهار می آد کنبزه و خیار می آد. [ می آد، مخفف می آید است ] . و معنی مثل آنکه : وفای این وعده بسیار دور است و کار احتیاج به عجله و شتاب دارد. (از امثال و حکم ). ◄ هو جحیش وحده ؛ او خودرأی و کم آمیز با مردم است و با کسی کنکاش نمیکند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط).