جدا داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدا داشتن . [ ج ُ ت َ ] (مص مرکب ) دور داشتن . منفرد ساختن . تنها داشتن : چون یقینی که همه از تو جدا خواهد ماند زو هم امروز بپرهیز و همیدار جداش . ناصرخسرو. ◄ متمایز داشتن . فرق گذاشتن بادیگران : یکی مرد بد در دماوند کوه که شاهش جدا داشتی از گروه کجا جهن برزین بدی نام او رسیده به هر کشوری کام او. فردوسی . چون معنی بیگانه که وحشت کند از لفظ همخانه ٔ دل بود و ز دل خانه جدا داشت . صائب (از ارمغان آصفی ).