جدا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدا کردن . [ ج ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تفریق نمودن . مفروق کردن . از هم سوا کردن . علیحده کردن : قند جدا کن از اوی دور شو از زهر دند هر چه به آخر به است جان ترا آن پسند. رودکی . بر او [ کیخسرو ] آفرین کرد [ رستم ] کای نیکنام چو خورشید هر جای گسترده کام ... بدان راز نیکان تو کردی جدا تو بستی به افسون و بند اژدها. فردوسی . ◄ برگزیدن . خوب و بد کردن . به گزین یا به گزینی کردن . بد و خوب کردن .غث و سمین کردن . چاق و لاغر کردن : جدا کرد از آن خلخی صدهزار جهان آزموده نبرده سوار. فردوسی . ز لشکر جدا کرد بهرام شیر سپاهی جهانگیر و گرد و دلیر. فردوسی . وغلامی هفتاد ترک خیاره بدست آمدند و جدا کردند تا بدرگاه عالی فرستند. (تاریخ بیهقی ). شاه احول کرد در راه خدا آن دو دمساز خدائی را جدا. (مثنوی ). ◄ منفصل کردن . (ناظم الاطباء). بریدن . قطع کردن : خمار دارد و همواره باکیار بود بسا سرا که جدا کرد در زمانه خمار. دقیقی . بیفکند گوری چوپیل ژیان جدا کرد زو چرم و پای و میان . فردوسی . بدو گفت بشتاب از این انجمن هم اکنون جداکن سرش را ز تن . فردوسی . هر آن کس که او یار بندوی بود بنزدیک گستهم [ برادر بندوی ] بدگوی بود که بودند شادان ز خون پدر[ هرمزبن نوشیروان ] ز تنهای ایشان جدا کرد[ خسرو پرویز ]سر. فردوسی . گر او را جدا کرد خواهی زمن نخستین جدا کن سر من ز تن . فردوسی . سرت از دوش بشمشیر جدا کردم چون بکشتم نه ز چنگال رها کردم . منوچهری . بخندید برنا که حاتم منم سر اینک جدا کن بتیغ از تنم . (بوستان ). کف دست و سرپنجه ٔ زورمند جدا کرده ایام بندش ز بند. (بوستان ). ملک از ناخن همی جدا خواهی کرد دردت کند ای دوست خطا خواهی کرد. احمد برمک . (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٩٧) کسی که اشهد ان لااله الااﷲ نگوید او را سر کن بتیغ تیز جدا. ؟ ◄ دور کردن . سواکردن : ز همشان جدا کرد بر پهن دشت بر ایشان چو باد دمان برگذشت . فردوسی . مرکب من بود زمان پیش از این کرد نتانست ز من کس جداش . ناصرخسرو. از سر اکرام و از بهر خدا بیش از این ما را مکن از خود جدا. (مثنوی ). جهان از جان شیرینش جدا کرد بشیرین هم جهان هم جان رهاکرد. نظامی . ◄ متمایز کردن . متمایز ساختن . بازشناختن : سخن با خطرتواند کرد خطری مرد را جدا ز حقیر. ناصرخسرو. آن کن که خویشتن ز بهائم جدا کنی تا سوی قوم خویش فرستدت ذوالجلال . ناصرخسرو. قلم جدا کند ای شاه کهتراز مهتر بکوتهی و درازی مدان کهی و مهی . ناصرخسرو. آنکو جدا کند بخرد جوهر از عرض داند که این دو چیز لطیفند و جوهرند. ناصرخسرو. ◄ مسترد داشتن بازگرفتن . دور داشتن از : احمد سوگند بخورد اما گفت یک امشب اسبان از شما جدا کنند و بر اشتران نشینید فردا اسبان بشما داده آید. (تاریخ بیهقی ص ٣٥٩). ◄ به مجاز، بیرون کردن . لباس کندن . کندن لباس و جز آن . بیرون آوردن : و غلام رافرمود تا تیر از وی جدا کرد و جراحت ببست . (تاریخ بیهقی ). زنی بود دیوانه ... جامه های دیباش پوشانیدند وپیرایه های زر و جواهر برو بستند... آغاز سخن عاقلانه کرد... جدا کردند بهمان حال دیوانگی باز شد. (نوروزنامه ). ◄ بمجاز، منفصل شدن . جداشدن از : روزی که یخ بند عظیم بوده است اسب براند و خود را از اسب جدا کرد. (تاریخ بیهقی ص ٣٦٣). ◄ تقسیم کردن . افراز. مفروز کردن . ♦ جدا کردن سخن ؛ فَصل الخِطاب . (ترجمان القرآن عادل ). ♦ جدا کردن میان حق و باطل ؛ فرقان . (ترجمان القرآن عادل ).
فرهنگ طیفی واژهدان
گسیختن، ازهم گسیختن، قطع کردن، بند ازبند جداکردن، پوست کندن، برهنه کردن آب کردن، باز کردن الک کردن، دستهبندی کردن، طبقهبندی کردن رها کردن، آزاد کردن، ازقید آزاد کردن جابهجا کردن، انتقال دادن جدا گذاشتن، انبارکردن، تقسیم کردن فرق گذاشتن، برگزیدن، خوب و بد کردن، غربال کردن سوا کردن، دستچین کردن، خارج کردن، مستثنی کردن دیوار کشیدن، حلقه زدن خلع کردن، قرنطینه کردن، منزوی کردن پاره کردن، گسلیدن، شکافتن، بریدن، شکستن