جدا گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدا گردیدن . [ ج ُ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) منفصل و گسیخته گردیدن . جدا شدن . دور ماندن . تفّرق . اِنمیاز. (منتهی الارب ) : گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا تا سحرگاهان ستاره میشمر گفتم بچشم . کمال خجندی (از ارمغان آصفی ). چون ببیند سیم و زر آن بینوا بهر زر گردد ز خان و مان جدا. (مثنوی ).