جدا گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدا گشتن . [ ج ُ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) قطع شدن . بریده شدن . اِنفراق . (منتهی الارب ) : بسا کس که گشتش جدا سر زتن بگفتار این دیو نر اهرمن . فردوسی . در کوی تو سرهای شهیدان محبت بی ضربت جلاد جداگشته ز تن ها. روحی همدانی (از ارمغان آصفی ). ◄ دور شدن . گرفته شدن : چون بوی تو از مشک جدا گشت و زر از سنگ بیقدر شود مشک و شود سنگ مزور. ناصرخسرو. ◄ تجزیه شدن . مجزا شدن : سیم و سیماب بدیدار تو از دور یکیست بعمل گشت جدا نقره ٔ سیم از سیماب . ناصرخسرو. ◄ منشعب شدن . متفرع شدن : وایشان قومی اند از کمیاک جدا گشته و بدین جای مقام کرده . (حدود العالم ). ◄ متمایز شدن . تنها شدن : از این هر دو هرگز نگشتی جدا کنارنگ بودند او پادشا. فردوسی (شاهنامه ج ٢ ص ٧٠٣). بدان تا از اوشاه گردد جدا پس آنگه بسازم یکی کیمیا. فردوسی . ایمان بوجود تو جدا گشت ز کفران چون روز درخشنده جدا ازشب عسعس . ناصرخسرو. ◄ زادن . متولد شدن . زائیدن : جداگشت از او کودکی چون پری به چهره بسان بت آذری . فردوسی . ز کشتن رهانم من این ماه را مگر زین پشیمان کنم شاه را وگر نه چو زو بچه گردد جدا بجای آورم گفته ٔ پادشا. فردوسی . ◄ دور شدن . مفارقت کردن : بتا تا جدا گشتم از روی تو کراشیده و تیره شد کار من . آغاجی (از فرهنگ اسدی نخجوانی ).