واژه جو

جدامانده

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

جدامانده . [ ج ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) مهجور. (منتهی الارب ). دورمانده . تنهاشده : جدامانده از تخت و راهی شده نیازآمده پادشاهی شده . اسدی (گرشاسبنامه ص ٣٣).

معنی جدامانده | واژه جو