جداگانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جداگانه . [ ج ُ ن َ / ن ِ ] (ق مرکب ) علیحده . (ناظم الاطباء). منفرد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تنها. (ناظم الاطباء). ◄ مستقل . مجزا : [ قمر دلالت کند بر ]... دندانهاش جداگانه و اندر سرش کژی . (التفهیم ). جداگانه آنچه از خوارزم آورده بود نیز بفرستاد. (تاریخ بیهقی ص ٣٨١). یاد کنم جداگانه در این تصنیف این حال ها را بابی . (تاریخ بیهقی ص ٤٠٣).و بعض مردمان گل جداگانه بدست بمالند نیک . و شکر جلاب کنند تا بقوام انگبین آید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). جداگانه از بهر سالارشان بسی نقد بنهاد در بارشان . نظامی . رواقی جداگانه دید از عقیق ز بنیاد تا سر بگوهر غریق . نظامی . شنیدستم که هر کوکب جهانیست جداگانه زمین و آسمانیست . نظامی . رنگ هر گنبدی جداگانه خوشتر از رنگ صد صنم خانه . نظامی . ای بحر کرم باشد راهی بتو هر دل را مخصوص جداگانه چون قطره ٔ بارانها. تأثیر (ازآنندراج ). ◄ قطعه قطعه . پاره پاره . متفرقانه . (ناظم الاطباء).