جدایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدایی . [ ج ُ ] (حامص ) دوری و مفارقت .(فرهنگ نظام ). تنهائی . بعد. هجر. فراق : ز بیم جداییش گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند. فردوسی . از ایران و توران جدایی نبود که با جنگ و کین آشنایی نبود. فردوسی . مرا روزگاری جدایی بود مگر با سروش آشنایی بود. فردوسی . همی داد گفتی دل من گوایی که باشد مرا روزی از وی جدایی . فرخی . مسعود ملک آنکه نبوده ست و نباشد از مملکتش تا ابدالدهر جدایی . منوچهری . ایام بر دو قسمست، آینده و گذشته وآن را بوقت حاضر باشد از این جدایی . ناصرخسرو. معشوق هزاردوست را دل ندهی ور میدهی آن دل بجدایی ننهی . سعدی . ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست هنوز وقت نیامد که بازپیوندی . سعدی . ظرافت آتش افروز جداییست . صائب . ربود صبر ز دل جان ز تن جدایی تو جدایی تو چه ها کرد با جدایی تو. جدایی . همی ترسیدم از روز جدایی فغان کز هر چه ترسیدم رسیدم . (؟). ◄ تمیز. تشخیص : بچهر سکندر نکو بنگرید از ان صورت او را جدایی ندید. فردوسی . دارای ملوک عجم اسکندر ثانی کز چشمه ٔ خضرش نکند خضر جدایی . خاقانی . غرض اندر حد، شناختن حقیقت ذات چیز است و جدایی خود بتبع آید. (دانشنامه ٔ علائی ص ١٥). ◄ فرق . ◄ عزلت . (دهار). ◄ تجرد.
جدایی . [ ج ُ ] (اِخ ) لطفعلی بیگ آذر آرد: از حالش چیزی معلوم نشده و بغیر از این دو سه شعر از اشعارش چیزی بنظر نرسیده است : به پیش شمع اگر پروانه سوزد نیست دشوارش چه با» از سوختن او را که بر بالین بود یارش . گیرم که توبه از می گلگون کندکسی با آن دو لعل توبه شکن چون کند کسی . ربود صبر ز دل جان ز تن جدایی تو جدایی تو چها کرد با جدایی تو. (از آتشکده ٔ آذر چ بمبئی ص ٢١٩).