جدا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدا. [ ج َ ] (ع اِ) باران که عام بود. (مهذب الاسماء). باران عام یا باران بسیار و بیحد. (منتهی الارب ). باران عام یا بارانی که پایانش معلوم نباشد. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط): یقال : اللهم اسقنا غیثاً غدقا و جداً طبقاً. (از اقرب الموارد). ◄ عطا و دهش . (منتهی الارب ). عَطیه . (قطر المحیط) (اقرب الموارد). جدوان تثنیه ٔ آن است و جدیان با یاء نادر است . (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (از قطر المحیط). ◄ جدا الدهر؛ همیشه . (منتهی الارب ). ابدا. گویند: افعله جدا الدهر، چنانکه گویند ابدالدهر.آخردهر. (از قطر المحیط). ◄ خیر جدا؛ خیر فراخ . (منتهی الارب ). خیر واسع. (از قطر المحیط).
جدا. [ ج ُ ] (ص، ق ) سوا. تنها. منفصل . مفروق . (ناظم الاطباء). مفروز.متمایز. جدا بضم اول در اوستا یتا و در پهلوی جت جتاک یا یت یتاک و در اورامانی جیا و همریشه ٔ جز وجذ و جد است . جد دین یعنی جدا از دین، کافر و جدکاره . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). و در تفسیر کشف الاسرارجُداجُد به معنی جداجدا بکار رفته است : تو باید که دل را بشویی ز کین ندانی جدا مرز ایران ز چین . فردوسی . بدو گفت روئین دژ اکنون کجاست که آن مرزاز مرز ایران جداست . فردوسی . به تیر غمزه دل عاشقان شکار کند عجب تر آنکه به تیری که از شکار جداست . بوعبداﷲ ادیب (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). مردم را که ایزد... این دو نعمت عطا داده است لاجرم از بهایم جدا است . (تاریخ بیهقی ). همی به آتش خواهند بردنت زیراک بزور آتش زری شوی جدا ز منی . ناصرخسرو. لیکن دو راه آید پیش این روندگان را کآنجا جدا بباشد از دوزخی بهشتی . ناصرخسرو. ◄ علیحده . (ناظم الاطباء). جداگانه . مستقل : پدرمان جدا مادر ما یکیست از او بر تن من ز بد راه نیست . فردوسی . سوی کردیه نامه ای بر جدا که ای پاکدامن زن پارسا. فردوسی . نباشد جدا مرز ایران ز چین فزاید ز ما در جهان آفرین . فردوسی . بر مردم کاروان رفت شاد جدا چیز هرکس بدو بازداد. (گرشاسب نامه ). ◄ تنها. بالانفراد. منفرداً : و نشابور را ناحیتی است جدا و آن سیزده روستاست و چهار خان . (حدودالعالم ). جدا ز مردم بگذشت ز آب آن دریا بر از دویست هزار اسب و اشتر و استر. فرخی . جدا هر یکی گر یکی مشت خاک بر او برفشانیدگردد هلاک . (گرشاسب نامه ). چون زیر هر مویی جدا یک شهر جان داری نوا خامی بود گفتن تراجانا که جان کیستی . خاقانی . تا جدایی زین و آن بر سر نشینی چون الف چون بپیوستی بپایان اوفتی هم در زمان . خاقانی . دریا کنم اشک و پس بدریا در هر صدفی جدات جویم . خاقانی . بابی از نصر جدا شد و به استرآباد رفت و دعوت قابوس اظهار کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢١٧). منقبض گردندبعضی زین قصص زآنکه هر مرغی جدا دارد قفس . (مثنوی ). چو آب و روغن از هم جداست خصم و حیات چو شیر و می بهم آمیخته است ملک و دوام . (عقدالعلی ). زندگی کردن از دوست جدا زندگانی است شما را بخدا. پژمان بختیاری . ◄ دور. مهجور. منقطع : تا چند کنی ز پیش خود دورم تا کی ز جمال تو جدا باشم . عطار. ◄ بجز. بغیر : خدایان رهزن بسی یابی اینجا جدا زین خدایان خدایی طلب کن . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٧٩٥). ترکیب ها: ♦ جدا افتادن . جدا افکندن .جداجدا. جداجدا کردن . جدا داشتن . جدا ساختن . جدا شدن . جدا کردن . جداگانه . جدا گردیدن . جدا گشتن . در ردیف خود شود.
جدا. [ ج ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان انگوت بخش گرمی شهرستان اردبیل . این ده در بیست و پنجهزارگزی شمال گرمی و هفت هزارگزی شوسه ٔ بیله سوار به گرمی واقع شده و محلی است جلگه و گرمسیر که ١٨٥ تن سکنه ٔ شیعی مذهب ترک زبان دارد. آب مشروب آن از چشمه تأمین میشود و محصول آنجا غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).