جدع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدع . [ ج َ دَ ] (ع اِمص ) بریدگی بینی و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) بدخوار گردیدن کودک . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (قطر المحیط). بد دادن مادر خورش کودک را. (از شرح قاموس ). بدخوراک گردیدن فصیل یا سوار شدن بر آن در کوچکی و ضعیف شدن آن . (اقرب الموارد). ساء غذاؤه او رکب صغیراً فوهن . (اقرب الموارد).
جدع . [ ج َ دِ ] (ع ص ) کودکی است که بد است خورش او. (شرح قاموس ). کودکان بدخوراک . (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
جدع . [ ج َ ] (ع مص ) بازداشتن و به زندان کردن . (شرح قاموس ) (از منتهی الارب ). حبس کردن . (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). ◄ بریدن بینی یا گوش یا دست یا لب . (شرح قاموس ) (منتهی الارب ) (قطر المحیط). بریدن بینی . (اقرب الموارد). و منه المثل : لامر ماجدع قصیر انفه ؛ در مورد کسی آورند که برای ظفر یافتن بر مراد مشقت عظیمی تحمل کند. (از اقرب الموارد). و بمجاز بر بریدن گوش و دست و زبان اطلاق میشود. (اقرب الموارد). ◄ بدخوراک کردن مادر غذای کودک را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (شرح قاموس ). بدغذا شدن طفل . (آنندراج ). ◄ بازداشتن خیر از عیال . (از اقرب الموارد). جدعا له ؛ نفرین است بر انسان یعنی خدای تعالی کم خیری و عیب و نقص را ملازم وی سازد. (از قطر المحیط) (ذیل اقرب الموارد). یعنی بریده باد بینی و گوش او. (منتهی الارب ). و آن منصوب است بر اضمار فعلی که اظهار نمیشود.(از ذیل اقرب الموارد) (اقرب الموارد) : دعوت ُ خلیلی مِسحلا ودعوا له جهنّام جدعاّ للهَجین المذمم . اعشی (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) ناگوارد. (منتهی الارب ). ◄ آنچه از جلو بینی یا از انتهای آن بریده شده و آن را مصدر نامیده اند. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). ◄ در اصطلاح عروضی اسقاط هردو سبب مفعولات است و ساکن گردانیدن تا لات بماند پس فاع بسکون عین بجای [ آن ] بنهند و فاع چون از مفعولات خیزد آن را مجدوع خوانند یعنی بینی بریده و این اسم زحاف را لایق نیفتاده است . (از المعجم چ مدرس رضوی ص ٤٣). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: بفتح جیم و سکون دال نزد عروضیان انداختن هر دو سبب و ساکن کردن تا از مفعولات فاع ماند بجای او فعل نهند. چرا که فاع بی معنی است و مستعمل نیست و آن رکن که در آن جدع واقع شده باشد آن را مجدوع گویند. کذا فی عروض سیفی . (کشاف اصطلاحات الفنون ). و مؤلف مرآةالخیال آرد: در اصطلاح انداختن هر دو سبب و ساکن کردن تا را از مفعولات بود که لات بماند پس فاع بجای او نهند و اینجا عروض و ضرب مجدوع و باقی ارکان مطوی است . (از مرآةالخیال ص ١٠٣).