جدف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدف . [ ج َ دَ ] (ع اِ) گور. (منتهی الارب ) (آنندراج ). قبر. (قطر المحیط) (آنندراج ) (شرح قاموس ). قبر و آن اِبدال جدث است . (از اقرب الموارد)(آنندراج ). ج، اَجداف . (اقرب الموارد) (لسان العرب )(منتهی الارب ). و گروهی این جمع را مکروه دارند و گویند، بواسطه ٔ ضعفی که در اثر اِبدال «ث » به «ج » روی داده، متصرف نبوده و آن را جمع نیست . جوهری گوید: جدف، قبر است و آن ابدال جدث است، زیرا عرب فاء و ثاء را متعاقب هم آورده گوید: جدث و جدف و جمع آن اجداث و اجداف است . (لسان العرب ). ◄ شراب که خنور آن سرگشاده باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). آن چیزی است که پوشیده نمیشود سر او به بندی و ریسمانی از شراب . (شرح قاموس ). آنچه سر آن پوشیده نشود از شراب . (لسان، از نشوءاللغة). و فی حدیث عمر: حین سأل الرجل الذی کان الجن ﱡ استَهوتْه : ماکان طعامهم ؟ قال الفُول، و ما لم یُذکر اسم اﷲ علیه . قال فما کان شرابهم ؟ قال الجدف . و تفسیره فی الحدیث انه ما لا یغطّی من الشراب . قال ابوعمرو، الجدف لم أسمعه الا فی هذا الحدیث و ما جاء الاوله اصل، و لکن ذهب من کان یعرفه و یتکلم به کما ذهب من کلامهم شی ٔ کثیر. (لسان ). ◄ کفک یا خس و خاشاک که از شراب بیرون اندازند. (منتهی الارب ). قذی . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). آنچه از زبد و قذی از شراب بیرون اندازند. (اقرب الموارد). آن چیزی است که انداخته شده است از شراب از کف و خاشه . (شرح قاموس ). مؤلف لسان العرب آرد: برخی گویند، جَدَف از جَدف به معنی قطع است و گویامراد آن چیزی است از کفک و خاشاک و رغوه که از شراب بیرون اندازند، مثل آنکه آن را از شراب بریده و بیرون انداخته اند. ابن اثیر گوید، هروی از قتیبی چنین نقل کرده است . و آنچه جوهری در صحاح ضبط کرده است جذف با ذال معجمه به معنی قطع است و با دال مهمله ضبط نکرده است ولی ازهری با دال مهمله و معجمه هر دو ضبط کرده است . (از لسان العرب ). مؤلف نشوءاللغة آرد: به عقیده ٔ ما جدف در اینجا فعل به معنی مفعول است، چنانکه در نفض و قبض و هدم که به معنی منفوض و مقبوض و مهدوم است . و چون معنی آن انداخته شده باشد بنابراین معنی آن مکشوف یا آنچه پوشیده نیست میباشد. (از نشوءاللغة ص ١٠٥). ◄ نباتی است در یمن که خوردن آن تشنگی شکند شتران را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). گیاهی است در یمن که بی نیاز میکند خورنده ٔ او را از آشامیدن آب بر او. (شرح قاموس ) (از اقرب الموارد) (لسان العرب ). ابن سیده گوید، جدف، نباتی است در یمن که شتران خورند و از آب بی نیاز میشوند. کراع گوید، با خوردن آن نیازی به نوشیدن آب نیست . و ابن بری گوید، بیت زیر از جریر به این معنی است : کانوا اذا جعلوا فی صیرهم بَصلاً ثم استوواکنعداً مِن مالح، جدفوا. (از لسان العرب ).
جدف . [ ج َ ] (ع مص ) جایگاهی است . (معجم البلدان ) (شرح قاموس ) (منتهی الارب ).
جدف . [ ج َ ] (ع مص ) بریدن چیزی را. (منتهی الارب ) (المنجد). بریدن . (آنندراج ). قطع کردن چیزی را. (لسان، از ذیل اقرب الموارد). ◄ راندن کشتی را به بیل . (از منتهی الارب ) (از المنجد) (از ذیل اقرب الموارد). جدف الملاح السفینة جدفاً؛ دفعها بالمجداف ای بالمقذاف . (ذیل اقرب الموارد). ◄ برف باریدن آسمان . (از منتهی الارب )(از المنجد). جدف السماء بالثلج ؛ رمت به . (اقرب الموارد) (المنجد). ◄ زدن مرد به هر دو دست . ◄ بریدن آواز در حداء. (منتهی الارب ). جدف الحادی ؛ قطع الصوت فی الحداء. (از اقرب الموارد). ◄ راه رفتن زن به طرز قصار. (از ذیل اقرب الموارد). جدفت المراءة؛ مشت مشی القصار. (ذیل اقرب الموارد). ◄ سرعت در راه رفتن . (از ذیل اقرب الموارد). جدف الرجل فی مشیته ؛ اسرع . (ذیل اقرب الموارد). حرک یدیه اذا اسرع فی مشیته . (المنجد).