جدل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدل . [ ج َ ] (ع مص ) محکم تافتن رسن را. (اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). محکم تافتن . (تاج المصادر بیهقی ). استوار کردن تابیدن چیزی را. (شرح قاموس ). ◄ قوی و پس رو مادر گردیدن بچه آهو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). قوی و سخت استخوان شدن . (از المنجد). توانا شدن بچه آهو و پی رو مادر گردیدن او. (از شرح قاموس ). ◄ بسته شدن و قوی گردیدن حب در سنبل . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (المنجد). افتادن دانه در خوشه . (از شرح قاموس ). ◄ بر زمین افکندن کسی را. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). وقال الازهری : الکلام المعتمد طعنه فجد له و ثقل الدال . (لسان، از ذیل اقرب الموارد). ◄ سخت شدن پیکار. (از شرح قاموس ). ◄ بهانه کردن . ◄ (اِ) ذکر مرد. (ذیل اقرب الموارد). ذکرسخت . (شرح قاموس ). نره ٔ سخت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ استخوان میان کاواک دست و پا [ قلم ]. (منتهی الارب ). ◄ استخوان مغزدار دستها و پاها. (شرح قاموس ). ◄ اندام . (منتهی الارب ). ◄ استخوان گنده ٔ محکم . ج، اجدال و جُدول . (منتهی الارب ). کل عَظم موفّر کما هو لایکسر و لایخلط به غیره . (لسان العرب ). هر عضو و هر استخوانی است که تمام کرده شده است که شکسته نمیشود و آمیخته نمیشود به او غیر او. (شرح قاموس ). ◄ قبر. (منتهی الارب ). گور. قبر. (ناظم الاطباء). ◄ عضو. ج، جُدول . ◄ صلب . (المنجد) (اقرب الموارد). یقال : شی ٔ جَدل ؛ ای صلب . (اقرب الموارد). و رجوع به جِدل شود. ◄ لغت است از جدول به معنی سخت و درشت گردیدن . (از منتهی الارب ).
جدل . [ج ِ ] (ع اِ) نره ٔ سخت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).ذکر سخت . (شرح قاموس ). ◄ استخوان میان کاواک دست و پا. [ قلم ] . (منتهی الارب ). استخوان مغزدار دستها و پاها. (شرح قاموس ). ◄ اندام .(منتهی الارب ). هر استخوانی است که تمام کرده شده است و شکسته و آمیخته نمیشود به او غیر او. (از شرح قاموس ). ج، اجدال و جُدول . (منتهی الارب ). قوی . درشت .
جدل . [ ج َ دِ ] (ع ص ) سخت خصومت . (منتهی الارب ). شدیدالخصومة و النزاع . (قطر المحیط). شدیدالجدال . (لسان، از ذیل اقرب الموارد) (المنجد). جَدّال . مِجدال . (المنجد). بسیارجدال . (یادداشت مؤلف ). ◄ سخت و درشت گردیده . (ناظم الاطباء). ◄ لغت است از جدول به معنی سخت و درشت گردیدن . صلب . (قطر المحیط) (از منتهی الارب ). قوی . درشت .