جدول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ وَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- نهر کوچک.<BR>۲- جوی آب.<BR>۳- لبة جوی آب.۴ - مربعی شطرنجی که بر خانههای آن حرف یا عدد نویسند. ؛ ~ ضرب جدولی که در آن حاصل ضرب اعداد را مینویسند. ؛ ~ ِ کلمات متقاطع جدولی که برای سرگرمی طررح ریزی میشود و باید خانههای آن را با کلمات مربوط به پاسخ سوالات مطرح شده تکمیل کرد.<BR>۵- طرح، نقشه.<BR>۶- نمودار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ وَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- نهر کوچک. ۲- جوی آب. ۳- لبه جوی آب.۴ - مربعی شطرنجی که بر خانههای آن حرف یا عدد نویسند. ؛ ~ ضرب جدولی که در آن حاصل ضرب اعداد را مینویسند. ؛ ~ ِ کلمات متقاطع جدولی که برای سرگرمی طررح ریزی میشود و باید خانههای آن را با کلمات مربوط به پاسخ سوالات مطرح شده تکمیل کرد. ۵- طرح، نقشه. ۶- نمودار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدول . [ ج ُ ] (ع مص ) سخت و درشت گردیدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) ج ِ جَدل ؛ استخوانها. اندامها.(از منتهی الارب ). و ج ِ جِدل ؛ استخوانها و اندامها. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
جدول . [ ج ِدْ وَ ] (ع اِ) نهر. نهر کوچک . جَدوَل . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). رجوع به جَدوَل شود.
جدول . [ ج َدْ وَ ] (ع اِ) نهر خرد. (شرح قاموس ). جوی خرد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). نهر صغیر. (اقرب الموارد) (شرفنامه ). نهر. (غیاث اللغات ). جوی آب . (آنندراج ). ج، جَداول . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (شرح قاموس ). نهر کوچک .(ناظم الاطباء). جویچه . (یادداشت مؤلف ). جِدوَل . (شرح قاموس ) (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) : پیش حلم و جود تو هرگز نیارد کرد جز کوه جودی ذرگی دریای قلزم جدولی . سوزنی . مهیاکرد پنج ارکان ملت را به چار ارکان که هریک جدولی بوده ست کز دریای او آمد. خاقانی . عمان و محیط و نیل و جیحون جودی و جری و قاف و ثهلان هرهشت بر سخا و حلمش با جدول وخردلند یکسان . خاقانی . دوات من ز برون جدول و درون دریاست نهنک و آب سیاهش عجب بدان ماند. خاقانی . پس بر آن سدّ مبارک ده انامل برگشاد جدولی را هفت دریا ساخت از فیض عطا. خاقانی . پر گار بخاک درکشیدی جدول به سپهر برکشیدی . نظامی (لیلی و مجنون ). درک وجدانی بجای حس بود هر دو در یک جدول ای عم میرود. مولوی . ◄ جوی نه خرد و نه کلان . (یادداشت مؤلف ). ◄ جوی خشک . (مهذب الاسماء، نسخه ٔ خطی ). ◄ طلسم . چون تابلوهای مبتنی بر طلسم در طی ستونهایی نوشته میشده، جدول به معنی طلسم آمده . (از دزی ). ◄ علم تابلوهای طلسمی یا علم نجوم و تقویم . از آنجا که با «علم الجدول » به معنی علم تابلوهای طلسمی که بر حروف عربی، سریانی و غیره نوشته میشده، استعمال شده، در الف لیل و لیله «الجداول » بهمین معنی یا علم نجوم یا علم احکام نجوم یا فن تألیف تقویم آمده است . (از دزی ). ◄ تابلو. نوشته ای که صفحات آن یا برخی صفحات آن بستونهای متعدد تقسیم شده : و له بصر بصناعة التعدیل و جداول الابراج . (از دزی ). ◄ در تقویم قرطبه، تابلوی که حاوی اطلاعاتی در باره ٔ هر روز ماه است، بنام «جدول » خوانده شده هرچند که بستونها تقسیم نشده، و اطلاعات عمومی که در آخر هر ماه آمده در آنجا با این کلمات شروع میشود: و فی هذا الشهر مما لم ینظم علی الجداول ... (از دزی ). ◄ نوشته ٔ سریع. [شکسته ]. ◄ طناب . ◄ سطر. ◄ طراز. آلتی برای شناختن اینکه سطحی افقی است یا نه . (از دزی ). ◄ بمجاز، افزار معروف آهنی است که بدان خطوط کشند. (از آنندراج ). مجازاًقلم آهنی خط کش را هم جدول گویند. (فرهنگ نظام ). ◄ مجازاً، به معنی خطوط شنگرف و غیره که گرد صفحه کشند. (غیاث اللغات، از مدار و کشف ). خطوط که بر کتاب کشند. (آنندراج ). خطی که بر کاغذ کشند راست نوشتن را. خط که بر کاغذ و جز آن کشند زینت را یا نوشتن حساب و جز آن را. (یادداشت مؤلف ) : ز منع بوسه عیان شد که خط لاله رخان بگرد مصحف رخسار جدول قرق است . تأثیر. ◄ خطوط متوازی و متقاطع که منجمین در حرکات کواکب ایراد کنند. (ناظم الاطباء) : از جمله وضعهای او جدولی است که در معرفت اوایل شهورعرب استخراج کرد. (جهانگشای جوینی ). ◄ شکلی است که از رسم خطوط متوازی و متقاطع بر رویهم حاصل شود و مسائل علمی را به اختصار دربر داشته باشد و بتوان بیکبار بر آن اطلاع یافت . در تداول جدید، شبکه ای مربعکه از رسم خطوطی متوازی و متقاطع حاصل آید و قضایای علمی را به اختصار شامل باشد. مانند جدول کلیات در منطق و جدول ضرب در حساب و جدول صفت مشبهه در نحو و جدول طبقه بندی علوم در متدلژی . (از المنجد) (ذیل اقرب الموارد). بطورکلی جدول به این معنی در رشته های مختلف علوم به کار میرود و بخصوص در هیئت و نجوم از دیرباز معمول بوده است و غرض از آن تسهیل امر تفهیم مسائل این علوم برای طالبان بوده است و نمونه های بسیاری از این جداول را میتوان در کتاب التفهیم بیرونی یافت . و پاره ای از جداول را که شهرت جهانی دارد در جای خود می آوریم : لاجرم چون ستاره راست رود نتواند که کج رود جدول . سعدی . تو راست باش تا دگران راستی کنند دانی که بی ستاره نرفته ست جدولی . سعدی . ز بس تحرک پرگار تیغ و جدول رمح به پرنیان هوا مرتسم شود اشکال . طالب . نیکی آموز از همه وزکم ز خود آخر چه عیب راستی در جدول زرگر ز چوبین مسطر است . جامی . ♦ جدول آب ؛ آن جوی که دارای آب باشد : چمن چون بیاضی بود بی عدیل در او جدول آب نهر طویل . اشرف (ازآنندراج ). ♦ جدول الامر ؛ به معنی استقامت و راست شدن کار است . یقال : استقام جدول القوم ؛ اذا انتظم امر هم کالجدول . اذا اطرد وتتابع جریه . (اساس، اقرب الموارد). ♦ جدول داوران بنی اسرائیل ؛ جدول داوران و مدت داوری هریک از ایشان : اسم . رها نمودن اسرائیل از. مدت حکومت . عتنیثل شهریار آرام النهرین . ٤٠ سال . اهود. عجلون شهریارموآب . ٨٠ سال . شمجر. فلسطینیان . معین نیست . دبوره و باراق . یابین پادشاه کنعان . ٤٠ سال . جدعون . زبح و صلمناع . ٤٠ سال . مدیانیان . ______________ ٤٠ سال ابی مالک . ______________ ٣ سال . تولع. ______________ ٢٤ سال . یائیر. ______________ ٢٢ سال . یفتاح . بنی عموّن . ٦ سال . ابصان . ______________ ٧ سال . ایلون . ______________ ١٠ سال . عبدون . ______________ ٨ سال . شمشون . فلسطینیان . ٢٠ سال . عالی کاهن . ______________ ٤٠ سال . سموئیل نبی . فلسطینیان . ١٢ سال . (از قاموس کتاب مقدس ). ♦ جدول ذهب ؛ تذهیب یک کتاب . (از دزی ). ♦ جدول فرع ؛ اصطلاحی است بانکی که برای نشان دادن ارقام موجودی و پول در جریان و جز آن بکار میرود. ♦ جدول فیثاغورث ؛ همان جدول ضرب است که بفیثاغورس منسوب میدارند. رجوع به جدول ضرب شود. ♦ جدول لقیاس الزوایا ؛ آلتی چوبی یا فلزی متحرک مانند خطکش که برای اندازه گیری زاویه بکار می رود. (از دزی ).
مترادف و متضاد واژهدان
طرح، نمودار جو، جویبار، نهر
واژگان فارسی سره واژهدان
زیگ، چهارگوش، چهارخانه، چهار خانه