جذاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ ذّ) [ ع. ] (ص.) جذب کننده، رباینده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ ذّ) [ ع. ] (ص.) جذب کننده، رباینده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جذاب . [ ج ِ ] (ع اِ) پیه خرمابن یا پیه سخت از آن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). شحم خرما یا سخت از آن . (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). جَذَب . (اقرب الموارد) (قطر المحیط). و فی الحدیث : «کان [ اَی محمد ]یحب الجذب .» (از اقرب الموارد). واحد آن جَذابَه . (منتهی الارب ). ◄ (مص ) کشیدن . (یادداشت مؤلف ). کشیدن چیزی از یکدیگر. (آنندراج ). ◄ با کسی منازعت کردن درکشیدن . (از قطر المحیط). نزاع کردن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). و منه «و کانت بینهم مجاذبات ثم اتفقوا». (اقرب الموارد). ◄ برگردانیدن چیزی از جای . (از قطر المحیط) (منتهی الارب ). ◄ (ص، اِ) شترماده ٔ کم شیر. (آنندراج ). ◄ ج ِ جاذبه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)
جذاب . [ ج َذْ ذا ] (ع ص، اِ)جذب کننده . بسیار جذب کننده . بجانب خود کشنده . (ناظم الاطباء). قیاساً صیغه ٔ مبالغه از جذب به معنی کشیدن است . سخت کشنده . کشنده . (یادداشت مؤلف ). گیرا. جلب کننده . آنچه یاآنکه سخت توجه مردم را بخود جلب کند.
جذاب . [ ج َ ] (ع اِ) مرگ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). علم است مرگ را. (از قطر المحیط). منیة. زیرا نفوس را جذب میکند. (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
فریبنده، گیرا تودلبرو، دلربا، زیبا، ملیح خوشایند، دلپذیر، دلکش
فرهنگ طیفی واژهدان
دلکش، فریبنده، تودلبرو، شیرین، بانمک، افسونگر، تابناک، راهزن دینودل، خوشخو، شارمان، نجیب، بلوند، روشن
واژگان فارسی سره واژهدان
گیرا، فریبنده، فریبا، دلربا