جذبة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ بِ) [ ع. جذبة ] (اِمص.)<BR>۱- کشش، ربایش.<BR>۲- (عا.) با هیبت، با اُبُهُت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ بِ) [ ع. جذبه ] (اِمص.) ۱- کشش، ربایش. ۲- (عا.) با هیبت، با اُبُهُت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جذبة. [ ج َ ب َ ] (ع اِ) مسافت بعید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مسافت . (اقرب الموارد). ♦ جذبة من غزل ؛ یک تاب از ریسمان که زنان بدوک دهند. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ یکبار کشیدن . (غیاث اللغات ). ◄ در تداول تصوف و عرفان، کشش قلبی . (از غیاث اللغات ). کشش و جذبه . در اصطلاح صوفیه، برکشیدن خدای بنده ای را. کششی که بعض ارباب سلوک را افتد از عالم غیب . بی مقدمه ٔ ریاضتی و سیری و سلوکی بناگاهان فتوحات و کشفها و ترک علائق دست دادن کسی را. (اصطلاحات صوفیه ). شارح گلشن راز آرد: جذبه عبارت است از نزدیک گردانیدن حق مر بنده را بمحض عنایت ازلیت و مهیا ساختن آنچه در طی منازل بنده به آن محتاج باشد بی آنکه زحمتی وکوششی از جانب بنده در میان باشد. و طریقه ٔ جذبه راه انبیاء و اولیاء است . مطالب فوق در شرح بیت زیر آمده : وگر نوری رسداز عالم جان ز فیض جذبه یا از عکس برهان . یعنی اگر هدایت و عنایت الهی رهبر گردد و نور واردات و الهامات و کشش و جذبه ٔ الهی و علوم لدنی از عالم جان که مقام الوهیت و مرتبه ٔ اسماء است و حیات و علم و تمامت صفات کمال از او بر موجودات فایض است، برسد روی از مقتضیات طبیعت گردانیده توجه به عالم علوی نماید و در پی فضائل اعمال واخلاق مرضیه سعی و اجتهاد بتقدیم رسانیده نفس را از خسایس ملکات ناپسندیده مزکی و مهذب گرداند. (شرح گلشن راز) : پیش از آنکه بصحبت ایشان مشرف شوم بچندین سال مرا جذبه ای پیدا شده بود. (انیس الطالبین ص ٨١). خاطر او درخیال هرچه که صورت کند جذبه ٔ قدسی در او خانه شود چون نگار. خاقانی (چ عبدالرسولی ص ٢١١). گر رسد جذبه ٔخدا ماء معین چاه ناکنده بجوشد از زمین . مولوی . ♦ جذبه ٔ شوق ؛ کشش شوق .کشش اشتیاق . شدت دلبستگی و علاقه : نگر که شبنم بی دست و پا ز جذبه ٔ شوق چگونه جای بدامان آفتاب گرفت . ظهیر. ♦ جذبه ٔ عنان ؛ کشیدن عنان . کشیدن مهار : در سایه ٔ رکابش فتنه بخفت و دین را در جذبه ٔ عنانش جولان تازه بینی . خاقانی .
جذبة. [ ج َ ذَ ب َ ] (ع اِ)یکی از جَذِب . ◄ کشش و ربایش . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ مسافت بعید. (آنندراج ). ◄ یک تاب از ریسمان که زنان بدوک دهند. (آنندراج ). ◄ خشم و غضب و قهر و تندی . (ناظم الاطباء). ◄ عرضه و میل و اراده ٔ ازروی استواری و آرزوی محکم . (ناظم الاطباء). و در تداول عامه، صفتی که مردم از دارنده ٔ آن ترسند. شخصیتی که بصاحب آن حرمت نهند. و رجوع به جذبه داشتن شود.
جذبه . [ ج َ ب َ ] (اِخ ) شاعری است بنام میرمؤمن از اهالی دارالمؤمنین کاشان . وی بشغل طبابت مشغول و به کسوت فقر ملتبس و خود او میگفته که چهار صد درویش و قلندر را بیشتر خدمت کرده ام . الحق او دارای صفات پسندیده بود و صحبتش مکرر اتفاق افتاد و اکثر اوقات از تلخی افیون کام شیرین داشت . از اوست : در مصر دلم یوسفی آسوده که هرگز یعقوب ندیده ست و زلیخا نشنیده ست . (از مجمعالفصحاء ج ٢ ص ٩١) (از آتشکده ٔ آذر چ قدیم ص ٣٧٦).
مترادف و متضاد واژهدان
دلربایی، گیرایی، ملاحت انجذاب، سلطه خلسه
واژگان فارسی سره واژهدان
گیرایی، کشش