جذع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جِ) [ ع. ] (اِ.) تنة درخت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جِ) [ ع. ] (اِ.) تنه درخت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جذع . [ ج َ ] (ع مص ) بی علف بستن ستور را. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بازداشتن چارپا در جای بی علف (شرح قاموس ). واداشتن ستور بی علف . (تاج المصادربیهقی ) (مصادر زوزنی ). ◄ بستن دو شتررا در یک رسن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). قرنهما بقرن ؛ ای حبل . (از اقرب الموارد). بهم بستن دو شتر را به یک ریسمان . (از شرح قاموس ). ◄ بزندان کردن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ). بند کردن . (غیاث اللغات ). ◄ خوار داشتن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ بینی و گوش و دست بریدن . (غیاث اللغات، از منتخب ).
جذع . [ ج ِ ] (ع اِ) تنه ٔ خرمابن و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تنه . (غیاث اللغات ). ساق و تنه ٔ درخت است . (شرح قاموس ). ساق نخل . (اقرب الموارد) (قطر المحیط). تنه ٔ درخت . (ترجمان القرآن عادل ). ج، جُذوع . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) و اَجذاع . (قطر المحیط): وَ هُزّ̍ی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطباً جنیاً. (قرآن ١٩ / ٢٥). فاجائها المخاض الی جذع النخلة. قالت یالیتنی مت قبل هذا و کنت نسیاً منسیا. (قرآن، ٢٣/١٩).و لاصلبنکم فی جذوع النخل . (قرآن ٧١/٢٠). ◄ بچه ٔ گوسفند در سال دوم . (شرح قاموس ). ◄ بچه ٔ گاو در سال سیم . (شرح قاموس ). شتر در سال پنجم . (شرح قاموس ). ◄ تیر سقف . (ناظم الاطباء). آنچه تیر سقف بر آن قرار دهند. (از اقرب الموارد). ستون . (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد) : و لم یر قبل جذعک قط جذع تمکن من عناق المکرمات . (از تاریخ بیهقی ص ١٩٢). اما واﷲ لو لا قول واش و عین خلیفة لاتنام لطفنا حول جذعک واستلمنا کما للناس بالحجر استلام . (از تاریخ بیهقی ص ١٩٠).
جذع . [ ج َ ذَ ] (ع اِ) آنچه پیش از ثنی باشد، یعنی گوسپند و گاو بسال دوم در آمده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). گوسفند که بسال دوم باشد. (غیاث اللغات، از لطائف و منتخب ). سال پیش از ثنی است و ثنی آن است از شتر پای بشش سال گذاشته و در اسب پای بچهار سال گذاشته، و در گوسفند و گاو آن است که پای به سه سال گذاشته باشد. (از شرح قاموس ) (از قطر المحیط). از کره اسب آنچه پای بدو سال گذاشته باشد. (از صبح الاعشی ج ٢ ص ٣٠). آنچه بسال دوم درآمده از گوسفند. (کشاف اصطلاحات الفنون ). گاو دوساله ٔ نر. (یادداشت مؤلف ). ◄ کره ٔ اسب بسال سوم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از شرح قاموس )(از قطر المحیط) (غیاث اللغات ). ◄ گاو که بسال سوم باشد. (غیاث اللغات ) (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ شتر بسال پنجم . (صبح الاعشی ج ٢ ص ٣٤). (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از شرح قاموس ) (قطر المحیط). ج، جُذعان و جَذعان و جِذاع و اَجذاع . (از منتهی الارب ) (از قطر المحیط) (اقرب الموارد). مؤلف کشاف اصطلاحات اختلاف اقوال را چنین آرد: بفتح و ذال معجمه در لغت آنچه بسال سوم درآمده از گاو و اسب . و بسال پنجم درآمده باشد از شتر. و بسال دوم درآمده باشد از گوسپند. و به اصطلاح فقهاء، بره ای که بیشتر سال بر او گذشته باشد. چنانکه در منتخب و کنزاللغات آمده است و صاحب صراح گوید: جذع بدو فتحه آنچه بسال دوم درآمده باشد از گوسپند و بسال سوم از گاو و بسال پنجم از شتر. و در بعضی از کتب لغت آمده الجذع دوساله شدن گوسپند و گاو و آهو و اسب و پنجساله شدن اشتر. و مؤلف جامعالرموز در کتاب زکوة گوید: جذع، شتری که پنج سال از سن او گذشته باشد و در اصطلاح شریعت شتر چهارساله باشد چنانکه صاحب شرح عطاوی ذکر کرده، لکن درعامه ٔ کتب فقه و لغت چهار تا انتهای پنجسالگی را جذع گویند زیرا انتهای پنجسالگی سن جوانی این قبیل حیوانات است و اصل معنی جذع هم جوان است و جذعه مؤنث جذع است . و مؤلف جامعالرموز در کتاب اضحیه گوید: جذع بدو فتحه در لغت از جنس میش آن را گویند که یک سالش تمام باشد و از بز آنکه پا در دوسالگی نهاده باشد. و از گاو آنکه داخل سه سالگی شده . و از شتر آنکه پن جساله باشد. و جز این نیز گفته اند چنانکه ابن الاثیر گفته است . و در شریعت ازمیش نزد اکثرآن است که از یک سال بیشتر داشته باشد چنانکه در کافی آمده است و صاحب محیط بیشتر از یک سال را اینطور تفسیر کرده که داخل ماه هشتم شده باشد. و صاحب خزانه گفته است که یعنی ششماه و اندی بیش از یک سال داشته باشد. و مؤلف شاهدی گفته که نزد فقهاء ششماه او تمام شده باشد و زعفرانی گفته که پیش از ششماهه یا هشت ماهه و یا نه ماهه باشد. و کمتر از آن را حمل گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ جوان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تازه جوان . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). یقال : فلان فی هذا الامر جذع ؛ یعنی نو درآمده .(منتهی الارب ). یعنی فلان در این کار تازه درآمده است . (از قطر المحیط) (ناظم الاطباء). و منه قول ورقةبن نوفل : «یا لیتنی فیها جذع »؛ اَی لیتنی اکون شاباً حین تظهر نبوته حتی ابالغ فی نصرته . (اقرب الموارد). ♦ الازلم الجذع ؛ روزگار. (منتهی الارب ). روزگار سخت پربلا. (ناظم الاطباء). دهر. (اقرب الموارد) : یا بشر لولم اکن منکم بمنزلة القی یدیه علی ّ الازلم الجذع . اخطل (از اقرب الموارد). ۩ اسد. (قطر المحیط) (از منتهی الارب ). شیر بیشه . (ناظم الاطباء). برخی این ترکیب را به شیر تفسیر کرده اند ولی مورد اعتماد نیست . (از اقرب الموارد). ♦ الدهر جذع ابداً ؛ یعنی پیوسته جوان است . پیر نگردد. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) : لاآتیک الازلم الجذع ؛ اَی لاآتیک ابداً لان ّ الدهر ابداً جدید کأنه فتی لم یسن . (اقرب الموارد). ♦ ام الجذع ؛ داهیه و بلا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از قطر المحیط). ♦ ذهبوا جذع مذع، مبنیتین علی الفتح ؛ یعنی پریشان و متفرق شدند، به هرسو. (منتهی الارب ) (قطر المحیط) (از ناظم الاطباء).