جذم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جذم . [ ج َ ذَ ] (اِخ ) زمینی است ببلاد فهم . (منتهی الارب ) (شرح قاموس ). زمینی است ببلاد فهم بن عمروبن قیس عیلان . قیس بن عیزارة هذلی خطاب به تأبط شراَ گوید: اثابت خلّفت اختک عاتقا تجمع عند الحومسات ایورها و اخبرنی ابو المضلل انها قفا جذم، یهدی السباع زفیرها. (از معجم البلدان ).
جذم . [ ج َ ذَ ] (ع مص ) بریده شدن دست کسی . (از منتهی الارب ) (شرح قاموس ). ◄ افتادن سرانگشتان کسی . (از منتهی الارب ) (شرح قاموس ). ◄ مبتلا گردیدن به مرض خوره . (منتهی الارب ) (شرح قاموس ). مجذوم شدن ؛ یعنی بریده دست و انگشتان شدن . (از المنجد).
جذم . [ ج َ ] (ع اِ) اصل مردم و جز او. (مهذب الاسماء). اصل و بن هرچیز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اصل . (المنجد). جِذم . (منتهی الارب ) (المنجد). ◄ روییدن گاه . منبت . (از المنجد). جِذم . (المنجد). ج، اَجذام و جُذوم . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به جِذم شود. ◄ بن دندان . (مهذب الاسماء). ◄ بن درخت و کونه ٔ درخت . (مهذب الاسماء). ◄ (مص ) بریدن . (از منتهی الارب ). بریدن و قطع کردن . (ناظم الاطباء). بشتاب بریدن . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). ◄ بریده شدن دست و افتادن سرانگشتان . (از منتهی الارب ). بریده و بریده دست شدن . ◄ بیماری جذام پیدا کردن . (آنندراج ).