جر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ رّ) [ ع. ] (مص م.) کشیدن، فرو کشیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جِ رّ) (اِ) صدای پاره شدن پارچه.
(جُ) (اِ.) اسب.
(جَ رّ) [ ع. ] (مص م.) کشیدن، فرو کشیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جر. [ ج َرر ] (ع اِ) بن کوه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). دامن کوه . (از اقرب الموارد). و فی حدیث عبدالرحمان : رأیته یوم احد عند جرالجبل ؛ اَی اسفله . (ذیل اقرب الموارد، از قاموس و لسان ). قال الراجز «و قد قطعت ُ وادیاً وجراً» کذا فی الصحاح و فی القاموس . یا اینکه مصحف است که برای قراء پیش آمده و صواب آن جراصل مانند علابط است . (از منتهی الارب ). بیخ کوه . یا آن تصحیف است مر قراء را و صواب جراصل کعلابط الجبل است . (شرح قاموس ). ◄ زنبیل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (ذیل اقرب الموارد). زبیل . (شرح قاموس ). ◄ چیزی که از سلاخه ٔ عرقوب شتر سازند و در آن زنان گوشتی که جهت ذخیره با توابل پزند گذارند و از دنباله ٔ هودج و جز آن آویزند و آن پیوسته جنبان باشد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و چیزی است که از پی پای شتر بعد از سلاخی سازند که زنان گوشت خشک بریان کرده شده را در آن نهند و در مؤخرجامه دان خود نهند و آویزند و همیشه آویزان و متحرک باشد. (شرح قاموس ). ◄ سوراخ کفتار و روباه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (شرح قاموس ). سوراخ روباه و کفتار و موش و موش صحرایی . (از اقرب الموارد). ◄ مغاک و گودال در زمین . (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). گود از زمین . (شرح قاموس ). ◄ رسنی که در ساز قلبه بندند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رسنی است که بسته میشود در آلات کار و زراعت . (شرح قاموس ). ◄ ریسمان مشک . (لغت محلی شوشتر). ◄ حرکت زیر. (منتهی الارب ) (کشاف اصطلاحات الفنون ). مقابل رفع و نصب و جزم . یکی از انواع چهارگانه ٔ اِعراب و آن سه دیگر رفع و نصب و جزم باشد وصورت آن در کتابت گاه چنین __ و گاه بدینسان __ِ- باشد: در علم نحو رفع و نصب و جر و جزم را در کلمه معرب آرند در برابر ضم و فتح و کسر و سکون که در کلمه مبنی متداول است . و صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: در نزد نحویان بر گونه ای از اعراب اطلاق شود خواه حرکت باشد و خواه حرف . و چنانکه از موشح شرح کافیه مستفاد میشود آن راعلامت نیز خوانند... و آنچه را که از آن جر حاصل آید، جار و عامل جر نامند و کلمه ای را که در آخر آن جر پدید آید مجرور خوانند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ جرجوار ؛ در تداول نحویان، آن است که کلمه تنها به سبب پیوستگی به کلمه ٔ مجرور مقدم بر آن مجرور گردد نه به سبب دیگری و بنابراین جر کلمه نخست به سبب عامل باشد و جر کلمه دوم تنها به سبب پیوستگی و مجاورت است نه به عامل یا به سبب تبعیت همچون توابع، مانند جر کلمه ٔ «ارجلکم » در قول خدای تعالی : و امسحوابرؤسکم و ارجلکم، در نزد آنکه ارجلکم را به جر قرائت کرده و گفته است جر آن تنها به سبب مجاورت کلمه با برؤسکم است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ جر داشتن کلام ؛ کشیده شدن آن . ادامه یافتن آن . دراز شدن آن : این سخن پایان ندارد ای غلام زانکه جری سخت دارد این کلام . مولوی . ♦ حرف جر ؛ حرفی که کلمه را جر دهد، چون : مِن و فی و علی و جز اینها. رجوع به همین ترکیب و حروف جر و حروف جاره شود. ♦ حروف جر ؛ حروف جر دهنده یا حروف جاره . رجوع به حروف جاره شود. ◄ ج ِ جره، که به معنی سبوی از سفال است . (شرح قاموس ). جمع الجرة من الخزف . (اقرب الموارد). ◄ (مص ) کشیدن . (لغت محلی شوشتر) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (برهان ). جذب کردن . (از ذیل اقرب الموارد). به معنی کشیدن است مانند اجترار. (شرح قاموس ). امتداد و کشیدن . (از اقرب الموارد): کان ذلک العام کذا و هلم جراً، اَی امتد ذلک الی الیوم . و نصب بر مصدریت یا حال بودن است . (از اقرب الموارد). معناها استدامة الامر و اتصاله . (منتهی الارب ). ◄ به نرمی راندن ستور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). به نرمی راندن ناقه . (از اقرب الموارد). راندن دابة. (شرح قاموس ). ◄ روان چریدن شتر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). چرا کردن شتران است و سیر کردن آنها. (شرح قاموس ). ◄ سوارشده گذاشتن شتر ماده را به چرا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سوار شدن بر ماده شتر است و رها کردن آن را بهر چرا. (شرح قاموس ). ◄ کفانیدن زبان شتربچه تا شیرنخورد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). به معنی شکافتن زبان شتربچه است تاشیر مادر نخورد. (شرح قاموس ) (از اقرب الموارد): فکرّ الیها ابمبراته کماخل َّ ظهرَ اللسان المُجر. امروءالقیس (از لسان العرب ). ◄ نزادن ناقه بچه را یک ماه یا دو ماه یا چهل روز بعد تمامی سال حمل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کشیدن ناقه است بچه ٔ خود را بعد از تمامی سال یکماه یا دو ماه یا چهل روز و آن ناقه را جرور خوانند. (شرح قاموس ). تجاوز کردن از وقت حمل . (از اقرب الموارد). ◄ زیر دادن کلمه را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). زیر دادن آخر کلمه را.(کشاف اصطلاحات الفنون ). بخفض کردن سخن . (زوزنی ) (تاج المصادر). ◄ نازادن اسب ماده بعد یازده ماه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زیاده شدن ماده اسب حامله است بریازده ماه که نزاید. (شرح قاموس ). ◄ درگذشتن ولادت زن نه ماه را. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). تجاوز کردن زاییدن زن است از نه ماه . (شرح قاموس ) (اقرب الموارد). ◄ گناه کردن بر خود و بر دیگران . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جنایت کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد) (زوزنی ). ◄ مخاصمة. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). ◄ حفر کردن اسب زمین را با پای خود. (از اقرب الموارد). جرالخیل الارض بسنابکها؛خدّتها؛ اَی احدثت فیها حفراً. (اقرب الموارد). ◄ در عربی به معنی کشیدن و اخذ کردن باشد، یعنی بچاپلوسی و شیرین زبانی از کسی چیزی گرفتن . (برهان ).
جر. [ ج َ ] (اِ) هر شکافی را گویند عموماً. (برهان ). شکاف عموماً. (آنندراج ) (انجمن آرا). شکاف . رخنه . چاک . شقاق . (ناظم الاطباء). ◄ زمین شکافته . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). شکافی که در زمین باشد. (غیاث اللغات ). شکاف در زمین . مغاک . زمین شکافته . خندق . (ناظم الاطباء). خندق . نهر برای کشیدن زهاب . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : دلش نگیرد زین کوه و دشت و بیشه و رود سرش نپیچد زین آب گند و لوره و جر. عنصری . ترا بزرگ سپاهی است وین دراز رهی است همه سراسر پرخار و مار و لوره و جر. فرخی (دیوان ص ٦٨). خفیف چون خبر خسروجهان بشنید دوان گذشت و بجوی اندراوفتاد و به جر. فرخی . جویست و جر پرده ٔ عبرت ز دردها ره پر ز جر و جوی و هوا سرد و تیره فام . ناصرخسرو. جریست در رهت که پدرت اندرو فتاد تا نوفتی درو چو پدر تو مکابره . ناصرخسرو. نی نی که تو بر اشتر تن شهره سواری وندر ره تو جوی و جر و بیشه و غار است . ناصرخسرو. ایزد بر آسمانت همی خواند تو خویشتن چرا فکنی در جر. ناصرخسرو. ای برادر چشم من زینها و زین عالم همه لشکری انبوه بیند در رهی پرجوی وجر. ناصرخسرو. و شیر از بیم صعلوک روان گشت و صعلوک آن را در جر وجوی بشتاب میراند. (سندبادنامه ص ٢٢٠). صعلوکی بغایت چست و چالاک درآمد و پای در پشت من آورد و مرا در فراز و نشیب و جروجوی میراند. (سندبادنامه ص ٢٢٢). جر کمان ز دست جهانجوی چون بخواست از خون جنگجویان انباشت جوی و جر. ؟ (از انجمن آرا). ره گریوه ٔ صبر و شکیب در پیش است سمند شوق جهاند مگر بجوی و جرم . ظهوری (از آنندراج ). سخن سفر نگزیند بیاری قلمم که لاله زار ضعیف و گذر بجوی و جر است . ملاشأنی تکلو (از آنندراج ). ◄ مجازاً به معنی نقب و کوچه ٔ سلامت . (غیاث اللغات ). ♦ جوی و جر ؛ کنایه از دشواریهای راه و پیچ و خم و گودالهایی که در مسیر کسی قرار دارد : جویست و جر پرده ٔ عبرت ز دردها ره پر ز جر و جوی و هوا سرد وتیره فام . ناصرخسرو. ♦ در جر فکندن ؛ در نهر انداختن و بمجاز درمرحله ٔ پست افکندن . به سوی پستی گراییدن : ایزد بر آسمانت همی خواند تو خویشتن چرا فکنی در جر. ناصرخسرو. ◄ به لهجه ٔ طبری، پایین . مقابل جور به معنی بالا. (یادداشت مؤلف ).در واژه نامه طبری به کسر جیم به این معنی آمده است .رجوع به کلمه ٔ مزبور شود.
جر. [ ] (اِخ ) شیخ حسین بن محمد طرابلسی . وی به شهر طرابلس بسال ١٢٦١هَ . ق . متولد شد و مقدمات را نزد شیخ عبدالقادر رافعی فراگرفت و سپس تحصیلات خویش را در مدرسه ٔ الازهر تمام کرد و به مولد خویش برگشت و روزنامه ٔ طرابلس را به مدیریت خویش تأسیس کرد. او منطبق ساختن مسائل علوم طبیعی وفلسفی را بر قواعد دینی وجهه ٔ همت خویش ساخت . او راست : ١ - الحصون الحمیدیه لمحافظة العقائد الاسلامیة. که در مطبعة السعادة به چاپ رسیده است . ٢ - الرسالة الحمیدیة فی حقیقة الدیانة الاسلامیة و حقیقة الشریعة المحمدیة. که در مطبعة ولایت سوریه در دمشق بطبع رسیده است . ٣ - ریاض طرابلس . این کتاب مجموعه ای است در ده جزو که مؤلف مقالات برگزیده خود را که در روزنامه ٔ طرابلس منتشر شده در آن جمع کرده و در شام بچاپ رسیده است . ٤ - هدیة الالباب فی جواهرالاَّداب . منظومه ای است در موضوعات اخلاقی و حسن سلوک که در مطبعةالمیمنیه به طبع رسیده است . (از معجم المطبوعات ).
مترادف و متضاد واژهدان
اوقاتتلخی، عصبانیت، لج پاره، دریدگی بهانه، دبه
واژگان فارسی سره واژهدان
کشیدگی