جراح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جراح . [ ج ِ ] (ع اِ) ج ِ جراحة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج ِ جراحت است که یک زخم و یک ضرب باشد. (شرح قاموس ). زخمها. جراحتها. (آنندراج ). ◄ ج ِ جُرح که اسم مصدر از جَرح است . (از اقرب الموارد). خستگیها. رجوع به جرح شود : ما اجد من داء جراحها اشد مما اجد من الم وقعها. (تاریخ بیهقی ص ١٨٨). بر جگرصد جراحت است مرا یک قصاص جراح بفرستد. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٦٠٨). ز سعی وفضل تو داروی و مرهمم باید که تن رهین سقام است و دل اسیر جراح . خاقانی .
جراح . [ ج َرْ را ](اِخ ) محمد پاشا. از وزیران پادشاهان عثمانی که به صدارت عظمی نیز رسیده بود. ابتدا به خدمت سلطان مرادخان ثالث و پس از آن به خدمت شاهزاده سلطان محمدخان ختایی رسید، و در دوران سلطان محمدخان بسال ١٠٠٦ (هَ. ق .) به مسند صدارت نایل شد و پس از مدتی بسال ١٠١٢ درگذشت، و در جامع شریف جراح پاشا که به نام خود او معروف است دفن گردید. (از قاموس الاعلام ترکی ج ٣).
جراح . [ ج َرْ را ] (اِخ ) نهر... شعبه ای از نهرجهانگیری است و جهانگیری منشعب است از رود جراحی .