جراد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جراد. [ ج ُ ] (اِخ ) آبی است بدیاربنی تمیم نزدیک مروت که وقعه ٔ کلاب دوم در آنجا روی داد. (از معجم البلدان ) (از منتهی الارب ) : و لقد عرکن بآل کعب عرکةً بلوی جراد فلم یدعن عمیدا الاّ قتیلا قد سلبنا بزه تقع النسور علیه او مصفودا. جریر (از معجم البلدان ). و در روایت است که حصین بن مشمت بر نبی اکرم (ص )وارد گردید و بر دین اسلام با آن حضرت بیعت کرد و پیغمبر اکرم (ص ) آبهایی به اقطاع به وی داد که از جمله ٔآنها جراد و سدیره و نماد و اصیهب بود. ولی برخی ازمحدثان جراذ بذال معجمه ضبط کرده اند. از اعرابی دیگر پرسیدم جراد را چگونه ترک کردی گفت آن را ترک کردم که همانند «نعامه جاثمه » یعنی جایی خصب و پر گیاه بود. (از معجم البلدان ).
جراد. [ ج َ ] (اِخ ) از عمربن خطاب روایت کند. شخصیت او معلوم نیست . ابوحاتم گوید جرادبن طارق بن یشط از عمر روایت کند و از او روایت میشود و گفته اند که ابن معین گفته است ایرادی بر او نیست . (از لسان المیزان ).
جراد. [ ج َ ] (اِخ ) ابن عیسی عقیلی، مکنی به ابوعبداﷲ. از صحابه است و روایاتی از او نقل شده است . (از قاموس الاعلام ترکی ).