جرار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جرار. [ ج َرْ را ] (ع ص ) بسوی خود کشنده . (غیاث اللغات، از منتخب و کنز) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). مبالغه ٔ جار. (از اقرب الموارد). کشنده ٔ بغایت . (از شرفنامه ٔ منیری ). کشنده . (یادداشت مؤلف ). و بهمین معنی است : «جرار اذیال المعالی والقنا». (از اقرب الموارد). ◄ در عربی اخذکننده و گیرنده را گویند. (برهان ). ◄ لشکر بسیار و انبوه که ازبسیاری مردم آهسته روند. (غیاث اللغات ). لشکری باشدآراسته از بسیاری . (برهان ). لشکر گران رو از جهت کثرت و انبوهی . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). لشکری که در انبوهی آهسته رود. (از شرفنامه ٔ منیری ). بهمین معنی است : جیش جرار؛ لشکر گران رو بجهت کثرت . (از منتهی الارب ). لشکر بسیار. و گویند لشکری است که از بسیاری کندرود. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) : ستندم اذیأتی علیک رعیلنا بارعن َ جرار کثیرحواصله . (از اقرب الموارد). آن لشکر که از بسیاری گویی خویش همی کشد. (مهذب الاسماء). ◄ آن کژدم کوچک که دنبال همی کشد. (مهذب الاسماء). ♦ جیش جرار ؛ لشکر گران رو از جهت کثرت و انبوهی .(از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ♦ سپاه جرار ؛ لشکر جرار. رجوع به لشکر جرار شود. ♦ لشکر جرار ؛ لشکر سخت بسیار. لشکر گران . سپاه جرار : برخیره نکرده ست بنام تو سراسر این ملک بی اندازه و این لشکر جرار. فرخی . رهی به پیش خود اندر گرفت و گرم براند بزیر رایت منصور لشکر جرار. فرخی (دیوان ص ٥١). سطوتی هست این چنین هایل لشکری هست این چنین جرار. مسعود. خزائن آراسته و لشکر جرار و بندگان فرمانبردار. (چهارمقاله ٔ نظامی عروضی ).و بعد از آن لشکری جرار سوار و پیاده جمع کرد و قصدقلعه ٔ بیار کرد که مستحفظ آن علی بن حمیدالبیاری بود. (تاریخ بیهق ص ٩٧). ای یک تنه صدلشکر جرار چو خورشید کارایش این دایره ٔ سبز غطائی . خاقانی . منصور مقدم او مکرم داشت و در اکرام و اعزاز و اعتنا بمهمات او مبالغت تمام واجب دید و لشکر جرار بکفایت مهم او نامزد کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٦). در اثناء آن حال رایات ناصرالدین سبکتگین برحسب میعادی که رفته بود برسید با حشمتی بسیار و لشکری جرار. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٠٦). از اولیاء دین ومطوعه ٔ اسلام حشمی بسیار و لشکری جرار فراهم کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦١). ◄ سبوکن . (دهار). ◄ سبوفروش . (دهار) (مهذب الاسماء).
جرار. [ ج ِ ] (ع اِ) ج ِ جَرَّة، به معنی سبو. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). سبوها. (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ج ِ جَرَّة، به معنی سبوی آب . (از معجم البلدان ). ◄ خرمهره ها. (آنندراج ). ◄ در عبری، به معنی مسکن است . (از قاموس کتاب مقدس ).
جرار. [ ج ِ ] (اِخ ) موضعی است به نواحی قنسرین . (از معجم البلدان ).